۱۳۹۳ آبان ۱۲, دوشنبه

هیچ در هیچ

تقریبا دارد یکسال می‌شود که رسیدهم اینجا. منظورم آلمان است. بارانی و سرد و دلگیر و غمگین. لااقل ۸۰ درصد روزهایش. لااقل پاییز و زمستان و نیمی از بهار و تابستانش. مگر یکسال چقدر است اصلا؟ خیلی زیادش بارانی و دلگیر و غمگین است. بارانی که من در تهران همیشه غبار گرفته به جان دوستش داشتم و برای یک ساعت باریدنش ذوق داشتم.

حالا پاییز است. در این شهر پر درخت همه جا را برگهای زرد و قرمز گرفته. از پنجره خانه به خیابان که نگاه می‌کنم روی آسفالت هم پر از برگ است. ماشین‌های شهرداری هر روز جمع می‌کنند و باز هست. گاهی می‌شود که در طول روز از خانه بیرون نمی‌روم. خرید که می‌کنم به فکر چند روز آینده هم هستم. نان زیاد می‌گیرم و توی فریزر می‌گذارم و خلاصه اگر هیچ چیز هم نباشد با نان می‌شود یک کاری برای رفع گشنگی کرد.

 کیفیت زندگی فعلا در همین حد است. شادی و هیجان نیست. بیدار که می‌شوم دوباره دلم می‌خواهد بخوابم. بر خلاف ماه‌های اولی که ساعت خوابم مایه افتخارم بود و ساعت ۱۱ شب می‌خوابیدم و شش صبح بیدار بودم دوباره مدتی است همه چیز به هم ریخته. آن بی ثباتی و آشوب درونی دوباره برگشته. حس می‌کنم دوباره از مسیر٬ از هدف٬ از هر چیزی که بشود اسمش را برنامه‌ای برای زندگی گذاشت دور شدم. اوایل که آمده بودم این طور نبود. می‌خواستم از یک جای تازه شروع کنم ولی حالا؟ انگیزه زیادی نیست. حتی نمی‌دانم که می‌خواهم اینجا بمانم و زندگی کنم یا نه. نمی‌دانم کسی که می‌خواهم در کنارم باشد بالاخره کنارم خواهد بود یا نه. زندگی هر روز پیچیده‌تر از گذشته می‌شود و من پاهای یخ کرده‌ام را زیر پتو می‌برم و خودم را راضی می‌کنم که به چیزی فکر نکنم. هیچ چیز. نه بسیار چیزهای بد نه اندک چیزهای خوب. هیچ چیز. 

۱۳۹۳ مهر ۶, یکشنبه

رنج‌های روشنفکری



کتاب روزها در راه را تازه تمام کردم. خاطرات شاهرخ مسکوب از سال ۱۳۵۷ تا ۱۳۷۶. بیشتر درباره زندگی‌ روزمره‌اش. کتاب روح دارد. رنج مداوم آدمی را نشان می‌دهد که دو دهه‌ی تمام از همه چیز می‌نالد. از پای ناسالم دخترش غزاله و دلتنگی پسرش و دوری وطن و جهالت حاکمان و بی خردی اپوزسیون و توده‌ای‌ها و حماقت آمریکا و فرانسه و دوستان بی‌سواد و بی پولی و پیری و بیماری. حق داشته که بنالد و غصه‌دار باشد. هر کس که اندکی عقل دارد و کمی جهان را شناخته و رنج‌های زندگی را درک کرده و از سرخوشی بخور و بخواب فراتر رفته باشد حق دارد که بنالد و بلکه زار بزند. تازه از کسی چون مسکوب که جهانش جهان ادبیات است و درام می‌داند و اهل قصه و افسانه و اسطوره است و « مرگ سیاووش» را نوشته است این ناله‌ها درک کردنی تر‌است. خلاصه در چند روزی که کتاب دستم بود گاهی همدل با مسکوب با رنج‌هایش پیش می‌رفتم و گاهی دلزده می‌شدم و او را روشنفکری برج عاج نشین می‌دیدم که هیچ کس را قبول ندارد و ادعایش زیادی است اما نه٬ در نهایت دوست داشتم آن شخصیت رنجیده و زخم‌الود از زمانه‌اش را.

۱۳۹۳ فروردین ۳, یکشنبه

دوره بی حاشیه



 تو یکی از بی حاشیه‌ترین دوره های زندگی ام هستم. از آدمها و رابطه های تند فاصله گرفتم. احساس امن و ایمنی دارم. نمی خوام هم این امنیت رو دستی دستی از بین ببرم. اتفاقا می خوام دو دستی بچسبمش و نگذارم که از بین بره. راضی ام از خودم که بیش از قبل کتاب می خونم. زبان می خونم و دایره معاشرتم هم با کسانی است که اکثرا برام لذت بخشه. البته که هیچ وقت معاشرت ها نمی تونه صددر صد راضی کننده باشه ولی همین که روی هم از معاشرت ها احساس بطالت نکنی باز خوبه.

۱۳۹۲ اسفند ۱۹, دوشنبه

روزای آفتابی

امروز درست سه ماه شد که اومدم آلمان. زمستون داره تموم می شه و درختها هم شکوفه زده. هوا تو طول زمستون اونقدری سرد نشد ولی تقریبا همیشه ابری و دلگیر بود. الان دو روزه که آفتابی و گرمه. کاش همین طور هم بمونه و روز به روز گرم تر بشه. چهره شهر و‌ آدمهاش تو این دو روز گذشته عوض شده. یکشنبه رفتم کنار راین. انگار همه شهر اونجا جمع شده بودن. وسط چمن ها و رو سکوها جای سوزن انداختن نبود. بساط آبجو و سیب زمینی سرخ کرده به راه بود. یه کم قدم زدم و عکس گرفتم و بعد رفتم بالای یه پلی که از اونجا می شد هم منظره روبروی راین رو دید و هم مردم ولو شده کنار رودخونه رو. تو راه برگشت رفتم یه رستوران ایرانی و یه جوجه بدون استخون سفارش دادم. الان تقریبا همه رستوران های ایرانی مهم شهر رو امتحان کردم ولی این یکی از همه بهتره. منظورم فقط غذاش نیست. رفتار گارسون هاش رو دوست دارم. چند تا کرد هستن که رستوران رو می چرخونن. مهربون و خیلی خوش برخوردن. بگو بخندشون هم فقط با مشتری نیست که آدم فکر کنه دارن برای یکی دو یورو تیپ گرفتن این طور زبون می ریزن. با همدیگه هم خوب و صمیمی ان. نون داغ و پنیر و سبزی اش هم که خب حرف نداره. بعد همین طور اتفاقی از جلوی تنها کتابفروشی ایرانی شهر شدم. دیدم یه پوستر زده و نوشته که مراسم سخنرانی سه مترجم زن ایرانی برگزار می شه. مراسم دقیقا نیم ساعت بعد بود. کمی قدم زدم و بعد رفتم تو مراسم. خیلی اتفاقی دو تا از دوستام رو هم توی مراسم دیدم. بعد دسته جمعی رفتیم یه شیرینی فروشی ایرانی و فالوده بستنی خوردیم. دیگه غروب شده بود و هوا یه خنکی بهاری خوبی داشت. از اون هواها که دوست داری تمام اش رو بکشی تو ریه. یه جور حس راحتی تو تنم بود. راحتی از زمستون و سرما. راحتی از تنهایی تلخ کشداری که تحمل اش کرده بودم. حالا حس می کنم اگرچه هنوز خیلی راه مونده تا جا بیفتم ولی لااقل جای درستی هستم. الان دیگه نباید خیلی دنبال مسیر بگردم باید تو همین راه جلو برم. سال وحشتناک سخت و پر دردسری رو گذروندم و الان خیلی امیدوارترم.