۱۳۹۲ مرداد ۱۶, چهارشنبه

در میان پاچه گیران عزیز

نمی دانم اسمش را باید نقطه ضعف بگذارم یا چی. اسم این که بلد نیستم و یاد نگرفتم که در کار دنبال دار دار کردن باشم. کار من طوری است که باید تویش دار دار کرد. باید به به و چه چه کرد. یعنی خب خیلی ها می کنند. من هیچ وقت یعنی تقریبا هیچ وقت نکردم. این از این.
 تا حالا با هر کس که پیش آمده کار کردم. با آدمهای خوب و شریفی همکار بودم. رییس بودند و کار کردم. آدمهای بیخود و کارنابلدی هم بودند که باز ماندم و کار کردم. یک دبیری داشتم که کارش خوب بود اما خودش همان روز اول گفت که اخلاقش سگ است و آیا می توانم تحمل کنم؟ من کم تجربه بودم آن وقت. گفتم: « اختیار دارین» چیز دیگه ای به ذهنم نرسید. بعد فکر کردم که اختیار داشتن در سگ بودن یعنی این که خب اختیار سگ بودنتان دست خودتان است. من هم افسارتان را ندارم. در نتیجه هر وقت بخواهید این امکان را دارید که بیایید پاچه مرا بگیرید. تازه آن آدم کاربلدی بود. سگ کاربلد .
 گاهی شد که زیر دست کسانی کار کردم که هیچ از کار سرشان نمی شد. خیلی وقت ها اینقدر اذیت می شدم و خودم را لعنت می کردم که خب این چه وضعی است؟ چرا باز ایستادی و کار خودت را می کنی؟ باز توی کتم نرفت. آدم دعوا نبودم. آدم دار دار که هیچ، آدم داد و بیداد هم نبودم. چه تصویر بی دست و پایی دادم از خودم. یعنی لابد هر کس که اینها را برایش بگویم اولین فکرش این است که خب بی عرضه و خری که وقتی از شرایط کار اینقدر ناراضی بودی باز ایستادی و کار کردی. تازه هیچ وقت خود کار هم اینقدر مهم نبوده است که بگویم به خاطر رسالت کاری ماندم و دم نزدم. نگاه که می کنم به گذشته، اول چیزی که می بینم یک نوع بی تفاوتی بوده است به آدمها. یک نوع پذیرش. یک جور که انگار قبول کن در دایره بسته ای هستی که گوشه ای ندارد. پس دنبال گوشه امن نگرد. آدمها با کمی بالا و پایین همینها هستند. یا اخلاقشان سگی است و پاچه می گیرند، یا گاوند و شاخ می زنند و یا خرند و هر چه می گویی نمی فهمند. آدمهای عزیز و مهربان هم این بین هست ها. گرچه که خیلی وقت ها اصلی ترین شاخ ها را همین عزیز و مهربان ها زده اند. در نتیجه این که جنگ بی جنگ. دار دار بی دار دار. 

18 درجه در پاییز

در اتاق را بستم. اسپیلت را گذاشتم روی 18 درجه و دریچه اش را طوری تنظیم کردم که باد مستقیم بخورد روی تخت. کز کردم همانجا. دلم پاییز خواسته بود. چشمم را بستم و پاییز را تصور کردم. پتو را کشیدم رویم. خوشبختانه بیرون باد می آمد و تکانی به پنجره ها می دا که  با سوز باد کولر، تصورم از پاییز را کامل کرد. همین طور کز کرده برای ساعتی ماندم. شقیقه هایم می زد. با دست، سرم را گرفتم. حس کردم دارم همه فکر و خیال ها را بالا می آورم. دلم می خواست طوفان می آمد. باران می آمد. می زدم زیر باران و آنقدر می رفتم و خیس و وامانده برمی گشتم. بچه هم که بودم وقتی از چیزی حرصم می گرفت اولین توصیه مامان این بود که برو سرت را زیر آب سرد بگیر. چقدر توصیه کاربردی ای بود. امروز هم به سرم زد برم دوش آب سرد بگیرم اما چون دیگر بچه نیستم به کز کردن گوشه تخت ادامه دادم. راستش این که گاهی وضعیت آدم طوری می شود که می خواهد در خلوت سرد پاییزی خودش بماند. ولو پاییز مصنوعی اش. آنقدر هم فروبرود در خودش که اگر کسی هم پا پیش گذاشت داد بزند که: « جلو نیا وگرنه شلیک می کنم.» 

۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

یه وقتها که کم هم نیست

گاهی توی کار خودم می مونم. دلم می خواد بشینم زار بزنم از تنهایی. تنهایی کشنده. ساعت ها سکوت. ساعت هایی که به هر نحوی باید خودم رو مشغول کنم اما دل و دماغ دو قدم پیاده روی هم نیست. بعد بدبختی بزرگ این که حوصله دیدن کسی رو هم ندارم. مثل یه جور اعتیاد شاید. این که می دونی خوره ای به جونت هست و اسیرت کرده و باید کنارش بذاری اما نمی تونی. نمی خوای. ساعت های دلخوشی هم این وسط هست. ساعت های رابطه خاص. ساعت های خوب از هر دری سخنی. ساعت های دلخوشی. باز اما تنهایی پشینونی نوشت آدمیزاده . لااقل من که اینقدر باهاش خو گرفته ام. این قدر بهش نزدیک، بهش عاشق و ازش بیزارم که حال خودم رو نمی فهمم. نسبت خودم رو با تنهایی درک نمی کنم. گاهی هیچ کاری نمی کنم. می گذارم که بگذره. درست همین موقع هاست که کندتر از هر وقت دیگه می گذره. گاه کاری می کنم. می خونم. می بینم. می نویسم. ساعت های بهتری است. وقت های امیدوارکننده تری است اما درست توی همون لحظه است که یکی درست انگار بیخ گوشم می گه : « بیچاره این خوندن و دیدن و نوشتن ات هم از تنهایی است.» بعد دیگه نمی تونم ادامه بدم. دست می کشم. تن می دم به تنهایی. همون تن دادنی که آدم معمولا موقع روبرو شدن با مصیب تجربه اش می کنه. چون چاره دیگه ای نداره. 

ادمهای جاهای خلوت

معلومه که شیوه ابراز احساسات از هر آدمی به آدم دیگه یا لااقل از هر تیپ آدم به تیپ آدم دیگه متفاوته. بعضی ها آدمِ معاشقه توی آسانسور و روی پله برقی و وسط اتوبوس و مترو و توی صف مک دونالد هستند. بعضی ها هم اهلش نیستند. همون فضاهای خاص و یونیک خودش رو می خوان. یه گوشه نیمه روشن تو رستوران کم سر و صدا  و دست های هم رو گرفتن و تکیه دادن به شونه های هم یا مثلا ساعت ها با دو تا قهوه تو گوشه یه کافه دنج سر کردن و گاهگاه به وقت برق زدن چشمها سراغ لبهای هم رفتن. پیاده روی تو ساعت های خلوت شب و کلا دوری از شلوغی و همهمه شهر. همهمه آدمها. همین براشون کافیه. آدمهای عشق ورزی توی کوچه و خیابون نیستن. آدمهای عزیزم گفتن های بلند تو پارتی و جلوی در و همسایه نیستن.
من گاهی تو این تیم بودم و گاهی تو اون تیم. توی تیم اول بودن یه جور سرخوشی داره. یه جوری که انگار بیایین ماها را ببینید. خوشی‌مون رو ببینید. چقدر ما باحالیم و همدیگه رو دوست داریم. تیم دوم یه جور آسوده خیالی دارن. انگار که دیگه تکلیف‌شون با خودشون روشنه. نیاز به دیده شدن برای اثبات عشق شون/ دوستی شون ندارن. خودشون برای هم کافی‌ان. کاملن. شاید از دور که نگاهشون کنی کمی خسته کننده به نظر برسن. اما مشکل همینه که نباید از دور نگاه کرد. باید رفت نزدیک. دید که اون خلوت های یونیک و اون نگاه های بی نیاز و فارغ از توجه های عمومی چه اطمینان بخش تره اصلا. چه انگار همه چی سرجای خودشه. چه عمیق تره این طوری.