نمی دانم اسمش را باید نقطه ضعف بگذارم یا چی. اسم این که بلد نیستم و یاد نگرفتم که در کار دنبال دار دار کردن باشم. کار من طوری است که باید تویش دار دار کرد. باید به به و چه چه کرد. یعنی خب خیلی ها می کنند. من هیچ وقت یعنی تقریبا هیچ وقت نکردم. این از این.
تا حالا با هر کس که پیش آمده کار کردم. با آدمهای خوب و شریفی همکار بودم. رییس بودند و کار کردم. آدمهای بیخود و کارنابلدی هم بودند که باز ماندم و کار کردم. یک دبیری داشتم که کارش خوب بود اما خودش همان روز اول گفت که اخلاقش سگ است و آیا می توانم تحمل کنم؟ من کم تجربه بودم آن وقت. گفتم: « اختیار دارین» چیز دیگه ای به ذهنم نرسید. بعد فکر کردم که اختیار داشتن در سگ بودن یعنی این که خب اختیار سگ بودنتان دست خودتان است. من هم افسارتان را ندارم. در نتیجه هر وقت بخواهید این امکان را دارید که بیایید پاچه مرا بگیرید. تازه آن آدم کاربلدی بود. سگ کاربلد .
گاهی شد که زیر دست کسانی کار کردم که هیچ از کار سرشان نمی شد. خیلی وقت ها اینقدر اذیت می شدم و خودم را لعنت می کردم که خب این چه وضعی است؟ چرا باز ایستادی و کار خودت را می کنی؟ باز توی کتم نرفت. آدم دعوا نبودم. آدم دار دار که هیچ، آدم داد و بیداد هم نبودم. چه تصویر بی دست و پایی دادم از خودم. یعنی لابد هر کس که اینها را برایش بگویم اولین فکرش این است که خب بی عرضه و خری که وقتی از شرایط کار اینقدر ناراضی بودی باز ایستادی و کار کردی. تازه هیچ وقت خود کار هم اینقدر مهم نبوده است که بگویم به خاطر رسالت کاری ماندم و دم نزدم. نگاه که می کنم به گذشته، اول چیزی که می بینم یک نوع بی تفاوتی بوده است به آدمها. یک نوع پذیرش. یک جور که انگار قبول کن در دایره بسته ای هستی که گوشه ای ندارد. پس دنبال گوشه امن نگرد. آدمها با کمی بالا و پایین همینها هستند. یا اخلاقشان سگی است و پاچه می گیرند، یا گاوند و شاخ می زنند و یا خرند و هر چه می گویی نمی فهمند. آدمهای عزیز و مهربان هم این بین هست ها. گرچه که خیلی وقت ها اصلی ترین شاخ ها را همین عزیز و مهربان ها زده اند. در نتیجه این که جنگ بی جنگ. دار دار بی دار دار.