گاهی توی کار خودم می مونم. دلم می خواد بشینم زار بزنم از تنهایی. تنهایی کشنده. ساعت ها سکوت. ساعت هایی که به هر نحوی باید خودم رو مشغول کنم اما دل و دماغ دو قدم پیاده روی هم نیست. بعد بدبختی بزرگ این که حوصله دیدن کسی رو هم ندارم. مثل یه جور اعتیاد شاید. این که می دونی خوره ای به جونت هست و اسیرت کرده و باید کنارش بذاری اما نمی تونی. نمی خوای. ساعت های دلخوشی هم این وسط هست. ساعت های رابطه خاص. ساعت های خوب از هر دری سخنی. ساعت های دلخوشی. باز اما تنهایی پشینونی نوشت آدمیزاده . لااقل من که اینقدر باهاش خو گرفته ام. این قدر بهش نزدیک، بهش عاشق و ازش بیزارم که حال خودم رو نمی فهمم. نسبت خودم رو با تنهایی درک نمی کنم. گاهی هیچ کاری نمی کنم. می گذارم که بگذره. درست همین موقع هاست که کندتر از هر وقت دیگه می گذره. گاه کاری می کنم. می خونم. می بینم. می نویسم. ساعت های بهتری است. وقت های امیدوارکننده تری است اما درست توی همون لحظه است که یکی درست انگار بیخ گوشم می گه : « بیچاره این خوندن و دیدن و نوشتن ات هم از تنهایی است.» بعد دیگه نمی تونم ادامه بدم. دست می کشم. تن می دم به تنهایی. همون تن دادنی که آدم معمولا موقع روبرو شدن با مصیب تجربه اش می کنه. چون چاره دیگه ای نداره.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر