۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

درد شخصی

از ساعت 9 شب تا حالا که ساعت از 2 هم گذشته به اندازه نیم متر هم شعاع حرکتی نداشتم. فکر کنم الان آمادگی برای یوگا دارم. این حد از یکجا نشینی رو حتی رضا شاه هم برای آبا و اجداد کوچ نشین ما نمی پسندید. عصر یه گزارش دست گرفتم درباره ابوموسی و تو همون پاراگراف اول دیدم که نمی تونم ادامه بدم. داستان خیلی خسته کننده شده. دورم از دو طرف فضای این بحث. به نظرم آمادگی پرداختن بهش رو ندارم. مهم ترین معضل الانم اینه که آلرژی فصلی خیلی جدی سراغم نیاد. چون این چند روزه حس کردم که دوباره دارم گرفتارش می شم. پارسال چندین ماه درگیرش بودم.امسال واقعا دلم نمی خواد که این چشم درد و سر درد و عطسه های ممتد و خستگی و کوفتی بیاد سراغم. نشستم و تو یه فضای نیمه تاریک و نیمه روشن وبلاگ می خونم. دردهای بقیه رو مرور می کنم. این کاریه که آدم عاقل علی القاعده نباید ساعت 2 شب انجام بده.

۱۳۹۰ بهمن ۲۶, چهارشنبه

خونسردی به کارم نمی آد

 من این مدلی ام که از کوره درنمی رم. تحت هیچ شرایطی درنمی رم. نه که بخوام از خودم تعریف بکنم. اتفاقا به نظرم اصلا هم جالب نیست که آدم هیچ وقت از کوره درنره. اما واقعا خیلی خیلی کم پیش اومده که در برم.همیشه وقتی که دعوا داشته اوج می گرفته یه قدم خودم رو کشیدم عقب. ولی این هم همیشه جواب نهایی نبوده. گاهی یه اتفاق ناجور دستش رو می ذاره رو زنگ و ول نمی کنه. نمی تونی در بری و بی محلی کنی. بالاخره می آد سراغت و مهم اینه که تو این شرایط چطور برخورد می کنی. من سعی می کنم خونسرد باشم. از دور که نگاه و قضاوت بکنی به نظرت می آد که این خیلی کار عاقل و بالغانه ایه. ولی خونسردی هم عوارض خودش رو داره. آدم رو از نفس می ندازه. حس بی تفاوتی و کرختی به آدم می ده. آدم از خودش بدش می آد و حس می کنه که سنسورهاش رو از دست داده. خونسردی زیادی اصلا خوب نیست و متاسفانه من دچارش هستم. باید روش کار کنم تا کمی این وضع رو تغییر بدم. گاهی هم آدم احتیاج داره که داد بزنه، بی قراری کنه. بی قراری های آشکار. دلم الان از اون حس های داد و فریادی داره. حس بروز دادن. خونسردی به کارم نمی آد.

۱۳۹۰ بهمن ۱۹, چهارشنبه

سطح توقع

40 دقیقه از فرودگاه تا خونه رو با تاکسی اومدیم. زد از تو اتوبان اومد. سرعت ماشین بالای 120.غروب بود و ابر رو دامنه های نسبتا جنگلی اطراف شهر.دلم یهو ماشین خواست که بزنم به جاده.یه ماشین شاسی بلند.یکی هم باشه که صندلی کناری بشینه. همسفر باشه.خوشگذرون باشه.گاهی خیار و پرتقالی هم پوست بکنه بده دست آدم.

۱۳۹۰ بهمن ۱۸, سه‌شنبه

آدم عوض می شه

یه سری خلق و خوهام  خیلی زود عوض شده.الان تابستون و گرما رو دوست دارم در صورتی که قبلا عاشق سرما بودم.یه مدت فکر کردم که چرا چنین اتفاقی برام افتاده. آخرسر به این کشف رسیدم که دلیل اش شهری است که تو اون زندگی می کردم.بله، "تهران".شهری که تابستونش به معنی گشت ارشاد و راننده های عصبی و جوشی و شر شر عرق ریختن و دود و ترافیک بود و روزای کشداری که تا می اومد به شب برسه،نفس آدم رو می گرفت. زمستون ها ولی راننده ها مهربون تر بودن. گشت ارشاد کمتر سر و کله اش پیدا می شد و تو شبهای بلندش یه عالمه اتفاق های مهیج می افتاد.اینا رو گفتم چون امروز دلم بدجور هوس تابستون کرده بود.ولی نه تابستونِ تهرون.

۱۳۹۰ بهمن ۱۷, دوشنبه

باید حواسمون باشه

مامانها یه چیزهایی رو می دونن که ترجیح می دن به نظر برسه نمی دونن. ما باید قدر این ترجیحشون رو بدونیم و تمام تلاشمون رو هم برای پنهون نگاه داشتن اون چیزا به کار ببندیم.

عملیات طراحی غیبت

 امشب به شیوه تجربی به این نتیجه رسیدم که تخمه اصلا برای غیبت کردن طراحی شده.این نتیجه بعد از یک فرآیند طولانی دو ساعت و نیمه توسط متخصصان توانمند داخلی به دست اومد.

ور ایز مای کلاه؟

ضرب المثل مورد علاقه بابا اینه که " سرش باشه،کلاهش فراوونه".این رو پیش خودم هی تکرار می کنم و باز به این نتیجه می رسم که سر هست و خبری هم از کلاه نیست.سرِ بی کلاه.

exile

ظاهرا باید حالا حالاها روی خودم کار کنم تا با این واژه غریب و نامانوس "تبعید" کنار بیام.تو این فرمی که باید پر کنم هزار بار از   این واژه بد و بی رحم استفاده شده. هر بار که جواب یه سوالی رو می خوام بدم، به خود می گم این منظورش واقعن با منه؟

مرض دارم


بهرحال بعد از یه مدت کلنجار ذهنی به این نتیجه رسیدم که چه معنی همه چیز رو بریزم تو خودم. بروز ندادن اصلا هم خوب نیست. خودش یه جور مرضه. دارم رو خودم کار می کنم که این مرض رو درمون کنم. چیزایی که اینجا می نویسم برای درمون همین درده. یه کم دلم می خواد که بروز بدم. روانشناسا هم یه تکنیک دارن که می‌گن مریض باید برای خودش نامه بنویسه و با خودش رو راست باشه تا کمی مرض‌اش قرار بگیره. می خوام همین رو تمرین کنم. می خوام واسه خودم نامه بنویسم. عیب نداره. شما هم بخونین.

۱۳۹۰ بهمن ۱۶, یکشنبه

بارون بارونه؟

هوا بارونی باشه. گل و شل باشه.خیس شی.موش آب کشیده شی. لباس درست حسابی نپوشیده باشی. به زمین و زمون فحش بدی. اب بره تو کفشت. چاره ای نداشته باشی. برسی خونه. یه گوشه گرم. کز کنی زیر پتو. چشم بدوزی به مونیتور. عطسه کنی.فکر کنی داری سرما می خوری. ببینی که درست فکر کردی. سرماخوردی.