کتاب روزها در راه را تازه تمام کردم. خاطرات شاهرخ مسکوب از سال ۱۳۵۷ تا ۱۳۷۶. بیشتر درباره زندگی روزمرهاش. کتاب روح دارد. رنج مداوم آدمی را نشان میدهد که دو دههی تمام از همه چیز مینالد. از پای ناسالم دخترش غزاله و دلتنگی پسرش و دوری وطن و جهالت حاکمان و بی خردی اپوزسیون و تودهایها و حماقت آمریکا و فرانسه و دوستان بیسواد و بی پولی و پیری و بیماری. حق داشته که بنالد و غصهدار باشد. هر کس که اندکی عقل دارد و کمی جهان را شناخته و رنجهای زندگی را درک کرده و از سرخوشی بخور و بخواب فراتر رفته باشد حق دارد که بنالد و بلکه زار بزند. تازه از کسی چون مسکوب که جهانش جهان ادبیات است و درام میداند و اهل قصه و افسانه و اسطوره است و « مرگ سیاووش» را نوشته است این نالهها درک کردنی تراست. خلاصه در چند روزی که کتاب دستم بود گاهی همدل با مسکوب با رنجهایش پیش میرفتم و گاهی دلزده میشدم و او را روشنفکری برج عاج نشین میدیدم که هیچ کس را قبول ندارد و ادعایش زیادی است اما نه٬ در نهایت دوست داشتم آن شخصیت رنجیده و زخمالود از زمانهاش را.