۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه

بیرونمون مردم رو کشته

خودم رو به در و دیوار اینستاگرام کوبیدم. آخر شبه و سرم از فرط به مانیتور خیره شدن درد می‌کنه و گوشم در حال سوت کشیدنه و خوابم هم نمی‌بره. رفتم حتی توییت کردم که تو این لحظه نیاز به معاشرت دارم ولی می‌دونم که خیلی دیر وقته و توقع بی‌جا دارم. چاره چیه؟ یه عالمه دلمشغولی‌های مختلف هست و روزهایی که اصلا نمی‌فهمم چطور شب می‌شه و کارهایی که هی پشت گوش می‌ندازم به امید نمی‌دونم کی؟ قراره چه اتفاقی بیفته که تکونی به خودم بدم. این چند وقت بدجور احساس بی‌انرژی بودن دارم. رابطه‌ام خوب پیش می‌ره و شکایتی ندارم ولی دلمشغولی چرا. کارهای نکرده زیاده و زمان می‌گذره بی این که حس پیشرفتی داشته باشم. انگار دارم تو این جغرافیای تنگ و این آدمهایی که در دنیای خودشون هستن و راهی به هم نداریم همه انرژی‌ام رو از دست می‌دم. کسانی رو به عنوان دوست اینجا پذیرفتم که تو شرایط نرمال احتمالا رابطه‌مون با هم از حد سلام و احوال‌پرسی فراتر نمی‌رفت. اینجا اما گه‌گاه بهشون زنگ می‌زنم با هم قرار شام و ناهار می‌گذارم. گاهی فقط می‌خوام به خودم ثابت کنم که توانایی معاشرت رو از دست ندادم. تو یه مهمونی چند شب پیش داشتم خودم رو محک می‌زدم که هنوز بلدم تو جمع با آدمها کنار بیام؟ هنوز می‌تونم با این و اون گرم بگیرم و با آدمهای مختلف حرفی واسه گفتن پیدا کنم. نتیجه امیدوار کننده بود ولی چیزی از حس تنهایی‌ام در جمع کم نکرد. فقط به این رسیدم که من آدم تنهایی هستم که می‌تونم تو جمع با بقیه بگو- بخند کنم. تو جمع‌های مختلف از آدمهای مختلف برداشت‌هایی درباره خودم گرفتم که خب جالبه. من آدم بحث‌های جدی نیستم و تو جمع هم تحمل این رو ندارم که بشینیم حرفهای مثلا مهم بزنم. همیشه یه جوری از زیرش درمی‌رم. نظرم رو نسبت به هیچ بحث جدی‌ای نمی‌خوام بگم. گریزونم ازش. عوضش دلم از این در و اون در گفتن می‌خواد و خب بقیه این رو می‌گذارن به حساب این که آدم فانی‌ام. نه٬ من واقعا اون‌قدرها هم فان نیستم فقط گریزونم. از درون به شدت بی حوصله و کج خلق‌ام. حوصله ندارم تو جمع‌ اینقدر مزخرف‌های جدی گفته بشه. ینی به نظرم دور و برمون اینقدر پر از همین بحث‌ها و حرفهای مزخرف جدی هست که دیگه خیلی احمقانه‌ است تو هر جمعی هم اینها رو یدک بکشیم. 

۱۳۹۳ آبان ۱۲, دوشنبه

هیچ در هیچ

تقریبا دارد یکسال می‌شود که رسیدهم اینجا. منظورم آلمان است. بارانی و سرد و دلگیر و غمگین. لااقل ۸۰ درصد روزهایش. لااقل پاییز و زمستان و نیمی از بهار و تابستانش. مگر یکسال چقدر است اصلا؟ خیلی زیادش بارانی و دلگیر و غمگین است. بارانی که من در تهران همیشه غبار گرفته به جان دوستش داشتم و برای یک ساعت باریدنش ذوق داشتم.

حالا پاییز است. در این شهر پر درخت همه جا را برگهای زرد و قرمز گرفته. از پنجره خانه به خیابان که نگاه می‌کنم روی آسفالت هم پر از برگ است. ماشین‌های شهرداری هر روز جمع می‌کنند و باز هست. گاهی می‌شود که در طول روز از خانه بیرون نمی‌روم. خرید که می‌کنم به فکر چند روز آینده هم هستم. نان زیاد می‌گیرم و توی فریزر می‌گذارم و خلاصه اگر هیچ چیز هم نباشد با نان می‌شود یک کاری برای رفع گشنگی کرد.

 کیفیت زندگی فعلا در همین حد است. شادی و هیجان نیست. بیدار که می‌شوم دوباره دلم می‌خواهد بخوابم. بر خلاف ماه‌های اولی که ساعت خوابم مایه افتخارم بود و ساعت ۱۱ شب می‌خوابیدم و شش صبح بیدار بودم دوباره مدتی است همه چیز به هم ریخته. آن بی ثباتی و آشوب درونی دوباره برگشته. حس می‌کنم دوباره از مسیر٬ از هدف٬ از هر چیزی که بشود اسمش را برنامه‌ای برای زندگی گذاشت دور شدم. اوایل که آمده بودم این طور نبود. می‌خواستم از یک جای تازه شروع کنم ولی حالا؟ انگیزه زیادی نیست. حتی نمی‌دانم که می‌خواهم اینجا بمانم و زندگی کنم یا نه. نمی‌دانم کسی که می‌خواهم در کنارم باشد بالاخره کنارم خواهد بود یا نه. زندگی هر روز پیچیده‌تر از گذشته می‌شود و من پاهای یخ کرده‌ام را زیر پتو می‌برم و خودم را راضی می‌کنم که به چیزی فکر نکنم. هیچ چیز. نه بسیار چیزهای بد نه اندک چیزهای خوب. هیچ چیز. 

۱۳۹۳ مهر ۶, یکشنبه

رنج‌های روشنفکری



کتاب روزها در راه را تازه تمام کردم. خاطرات شاهرخ مسکوب از سال ۱۳۵۷ تا ۱۳۷۶. بیشتر درباره زندگی‌ روزمره‌اش. کتاب روح دارد. رنج مداوم آدمی را نشان می‌دهد که دو دهه‌ی تمام از همه چیز می‌نالد. از پای ناسالم دخترش غزاله و دلتنگی پسرش و دوری وطن و جهالت حاکمان و بی خردی اپوزسیون و توده‌ای‌ها و حماقت آمریکا و فرانسه و دوستان بی‌سواد و بی پولی و پیری و بیماری. حق داشته که بنالد و غصه‌دار باشد. هر کس که اندکی عقل دارد و کمی جهان را شناخته و رنج‌های زندگی را درک کرده و از سرخوشی بخور و بخواب فراتر رفته باشد حق دارد که بنالد و بلکه زار بزند. تازه از کسی چون مسکوب که جهانش جهان ادبیات است و درام می‌داند و اهل قصه و افسانه و اسطوره است و « مرگ سیاووش» را نوشته است این ناله‌ها درک کردنی تر‌است. خلاصه در چند روزی که کتاب دستم بود گاهی همدل با مسکوب با رنج‌هایش پیش می‌رفتم و گاهی دلزده می‌شدم و او را روشنفکری برج عاج نشین می‌دیدم که هیچ کس را قبول ندارد و ادعایش زیادی است اما نه٬ در نهایت دوست داشتم آن شخصیت رنجیده و زخم‌الود از زمانه‌اش را.

۱۳۹۳ فروردین ۳, یکشنبه

دوره بی حاشیه



 تو یکی از بی حاشیه‌ترین دوره های زندگی ام هستم. از آدمها و رابطه های تند فاصله گرفتم. احساس امن و ایمنی دارم. نمی خوام هم این امنیت رو دستی دستی از بین ببرم. اتفاقا می خوام دو دستی بچسبمش و نگذارم که از بین بره. راضی ام از خودم که بیش از قبل کتاب می خونم. زبان می خونم و دایره معاشرتم هم با کسانی است که اکثرا برام لذت بخشه. البته که هیچ وقت معاشرت ها نمی تونه صددر صد راضی کننده باشه ولی همین که روی هم از معاشرت ها احساس بطالت نکنی باز خوبه.

۱۳۹۲ اسفند ۱۹, دوشنبه

روزای آفتابی

امروز درست سه ماه شد که اومدم آلمان. زمستون داره تموم می شه و درختها هم شکوفه زده. هوا تو طول زمستون اونقدری سرد نشد ولی تقریبا همیشه ابری و دلگیر بود. الان دو روزه که آفتابی و گرمه. کاش همین طور هم بمونه و روز به روز گرم تر بشه. چهره شهر و‌ آدمهاش تو این دو روز گذشته عوض شده. یکشنبه رفتم کنار راین. انگار همه شهر اونجا جمع شده بودن. وسط چمن ها و رو سکوها جای سوزن انداختن نبود. بساط آبجو و سیب زمینی سرخ کرده به راه بود. یه کم قدم زدم و عکس گرفتم و بعد رفتم بالای یه پلی که از اونجا می شد هم منظره روبروی راین رو دید و هم مردم ولو شده کنار رودخونه رو. تو راه برگشت رفتم یه رستوران ایرانی و یه جوجه بدون استخون سفارش دادم. الان تقریبا همه رستوران های ایرانی مهم شهر رو امتحان کردم ولی این یکی از همه بهتره. منظورم فقط غذاش نیست. رفتار گارسون هاش رو دوست دارم. چند تا کرد هستن که رستوران رو می چرخونن. مهربون و خیلی خوش برخوردن. بگو بخندشون هم فقط با مشتری نیست که آدم فکر کنه دارن برای یکی دو یورو تیپ گرفتن این طور زبون می ریزن. با همدیگه هم خوب و صمیمی ان. نون داغ و پنیر و سبزی اش هم که خب حرف نداره. بعد همین طور اتفاقی از جلوی تنها کتابفروشی ایرانی شهر شدم. دیدم یه پوستر زده و نوشته که مراسم سخنرانی سه مترجم زن ایرانی برگزار می شه. مراسم دقیقا نیم ساعت بعد بود. کمی قدم زدم و بعد رفتم تو مراسم. خیلی اتفاقی دو تا از دوستام رو هم توی مراسم دیدم. بعد دسته جمعی رفتیم یه شیرینی فروشی ایرانی و فالوده بستنی خوردیم. دیگه غروب شده بود و هوا یه خنکی بهاری خوبی داشت. از اون هواها که دوست داری تمام اش رو بکشی تو ریه. یه جور حس راحتی تو تنم بود. راحتی از زمستون و سرما. راحتی از تنهایی تلخ کشداری که تحمل اش کرده بودم. حالا حس می کنم اگرچه هنوز خیلی راه مونده تا جا بیفتم ولی لااقل جای درستی هستم. الان دیگه نباید خیلی دنبال مسیر بگردم باید تو همین راه جلو برم. سال وحشتناک سخت و پر دردسری رو گذروندم و الان خیلی امیدوارترم. 

۱۳۹۲ شهریور ۲۱, پنجشنبه

حسرت یه لقمه خواب

یک جور حس ندانم کاری شبانه روزی رو دارم یدک می‌کشم. تقریبا تموم روز فکر و خیالهایی توی سرم می‌چرخه که برای هیچ کدومش پاسخی ندارم. با هیچ چی آروم نمی‌شم. دلم می‌خواست مجبور بودم صبح تا شب کار کنم. از اون کارهای خسته کننده و انرژی بر که فقط جسدم به خونه برسه. چیزی بخورم و به حال بیهوشی بخوابم. فکر کردن‌های طولانی خسته‌ام کرده. درست از لحظه‌ای که بیدار می‌شم همین فکر‌ها هست تا لحظه خواب. کاش می‌شد این جور مواقع همه روز رو خوابید اما متاسفانه برای من شدنی نیست. همیشه حسرت کسایی رو خوردم که خیلی راحت تا سرشون رو روی بالش می‌ذارن خوابشون می‌ره. مهمتر از اون حسرت کسایی که تو جاهای عمومی مثل مترو و اتوبوس می‌خوابن. دلم می‌خواست این طور باشم. هر وقت که اراده کردم و هر وقت دیگه نخواستم که فکر کنم سرم رو بذارم و بخوابم. طولانی. عمیق. ولی نمی‌شه. نمی‌تونم. بد می‌خوابم. با استرس می‌خوابم و با استرس بیدار می‌شم. انگار از اون آدم خونسرد دیگه واقعا هیچ چی نمونده. تبدیل به آدم دیگه‌ای شدم. آدمی که هیچ چی‌اش سر جاش نیست. خواب که جای خود داره.

۱۳۹۲ مرداد ۱۶, چهارشنبه

در میان پاچه گیران عزیز

نمی دانم اسمش را باید نقطه ضعف بگذارم یا چی. اسم این که بلد نیستم و یاد نگرفتم که در کار دنبال دار دار کردن باشم. کار من طوری است که باید تویش دار دار کرد. باید به به و چه چه کرد. یعنی خب خیلی ها می کنند. من هیچ وقت یعنی تقریبا هیچ وقت نکردم. این از این.
 تا حالا با هر کس که پیش آمده کار کردم. با آدمهای خوب و شریفی همکار بودم. رییس بودند و کار کردم. آدمهای بیخود و کارنابلدی هم بودند که باز ماندم و کار کردم. یک دبیری داشتم که کارش خوب بود اما خودش همان روز اول گفت که اخلاقش سگ است و آیا می توانم تحمل کنم؟ من کم تجربه بودم آن وقت. گفتم: « اختیار دارین» چیز دیگه ای به ذهنم نرسید. بعد فکر کردم که اختیار داشتن در سگ بودن یعنی این که خب اختیار سگ بودنتان دست خودتان است. من هم افسارتان را ندارم. در نتیجه هر وقت بخواهید این امکان را دارید که بیایید پاچه مرا بگیرید. تازه آن آدم کاربلدی بود. سگ کاربلد .
 گاهی شد که زیر دست کسانی کار کردم که هیچ از کار سرشان نمی شد. خیلی وقت ها اینقدر اذیت می شدم و خودم را لعنت می کردم که خب این چه وضعی است؟ چرا باز ایستادی و کار خودت را می کنی؟ باز توی کتم نرفت. آدم دعوا نبودم. آدم دار دار که هیچ، آدم داد و بیداد هم نبودم. چه تصویر بی دست و پایی دادم از خودم. یعنی لابد هر کس که اینها را برایش بگویم اولین فکرش این است که خب بی عرضه و خری که وقتی از شرایط کار اینقدر ناراضی بودی باز ایستادی و کار کردی. تازه هیچ وقت خود کار هم اینقدر مهم نبوده است که بگویم به خاطر رسالت کاری ماندم و دم نزدم. نگاه که می کنم به گذشته، اول چیزی که می بینم یک نوع بی تفاوتی بوده است به آدمها. یک نوع پذیرش. یک جور که انگار قبول کن در دایره بسته ای هستی که گوشه ای ندارد. پس دنبال گوشه امن نگرد. آدمها با کمی بالا و پایین همینها هستند. یا اخلاقشان سگی است و پاچه می گیرند، یا گاوند و شاخ می زنند و یا خرند و هر چه می گویی نمی فهمند. آدمهای عزیز و مهربان هم این بین هست ها. گرچه که خیلی وقت ها اصلی ترین شاخ ها را همین عزیز و مهربان ها زده اند. در نتیجه این که جنگ بی جنگ. دار دار بی دار دار.