خودم رو به در و دیوار اینستاگرام کوبیدم. آخر شبه و سرم از فرط به مانیتور خیره شدن درد میکنه و گوشم در حال سوت کشیدنه و خوابم هم نمیبره. رفتم حتی توییت کردم که تو این لحظه نیاز به معاشرت دارم ولی میدونم که خیلی دیر وقته و توقع بیجا دارم. چاره چیه؟ یه عالمه دلمشغولیهای مختلف هست و روزهایی که اصلا نمیفهمم چطور شب میشه و کارهایی که هی پشت گوش میندازم به امید نمیدونم کی؟ قراره چه اتفاقی بیفته که تکونی به خودم بدم. این چند وقت بدجور احساس بیانرژی بودن دارم. رابطهام خوب پیش میره و شکایتی ندارم ولی دلمشغولی چرا. کارهای نکرده زیاده و زمان میگذره بی این که حس پیشرفتی داشته باشم. انگار دارم تو این جغرافیای تنگ و این آدمهایی که در دنیای خودشون هستن و راهی به هم نداریم همه انرژیام رو از دست میدم. کسانی رو به عنوان دوست اینجا پذیرفتم که تو شرایط نرمال احتمالا رابطهمون با هم از حد سلام و احوالپرسی فراتر نمیرفت. اینجا اما گهگاه بهشون زنگ میزنم با هم قرار شام و ناهار میگذارم. گاهی فقط میخوام به خودم ثابت کنم که توانایی معاشرت رو از دست ندادم. تو یه مهمونی چند شب پیش داشتم خودم رو محک میزدم که هنوز بلدم تو جمع با آدمها کنار بیام؟ هنوز میتونم با این و اون گرم بگیرم و با آدمهای مختلف حرفی واسه گفتن پیدا کنم. نتیجه امیدوار کننده بود ولی چیزی از حس تنهاییام در جمع کم نکرد. فقط به این رسیدم که من آدم تنهایی هستم که میتونم تو جمع با بقیه بگو- بخند کنم. تو جمعهای مختلف از آدمهای مختلف برداشتهایی درباره خودم گرفتم که خب جالبه. من آدم بحثهای جدی نیستم و تو جمع هم تحمل این رو ندارم که بشینیم حرفهای مثلا مهم بزنم. همیشه یه جوری از زیرش درمیرم. نظرم رو نسبت به هیچ بحث جدیای نمیخوام بگم. گریزونم ازش. عوضش دلم از این در و اون در گفتن میخواد و خب بقیه این رو میگذارن به حساب این که آدم فانیام. نه٬ من واقعا اونقدرها هم فان نیستم فقط گریزونم. از درون به شدت بی حوصله و کج خلقام. حوصله ندارم تو جمع اینقدر مزخرفهای جدی گفته بشه. ینی به نظرم دور و برمون اینقدر پر از همین بحثها و حرفهای مزخرف جدی هست که دیگه خیلی احمقانه است تو هر جمعی هم اینها رو یدک بکشیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر