برای سفر برنامهریزی کردم و همزمان که بلیت غژوغژ کنان از پرینتر بیرون میآمد، تردید من هم شروع میشد؟ باید برم؟ حوصلهاش را دارم؟ همیشه موقع سفر همین حس هست. شوق رفتن و تردید ماندن. در هر رفتنی همین تردید. در هر از جا کنده شدنی ولو این که برای چند روز باشد. ولو برای دیدن کسی یا کسانی که دلم هم تنگشان باشد. دلشان هم تنگام باشد. باز موقعاش که می شود بین دو موقعیت ماندن و رفتن گیر میکنم. مساله این نیست که بخوام برم پا ندارم و بخوام نرم جا ندارم. اتفاقا هم پای رفتن هست و هم جایی برای ماندن. منتها خود رفتن، نفس از جا کندن، نفس تغییر. مساله این است.
در سه سال گذشته همیشه لنگ درهوا بودم. پایم روی زمین سفت نبوده. حس در خانه بودن و در جای خود بودن نداشتهام. همیشه کولهام نیمه پر و وسایلم نیمه پیچده در چمدان برای سفر احتمالی. جابجایی احتمالی. برای هر احتمالی که دعوت به رفتن و از جا کندن باشد. این است که موقع رفتن دست و پایم می لرزد. چون همین حس ماندگاری نیم بند را هم می گیرد. چون حس بی جا و مکان بودن دارد.
پی نوشت: بلیت را گرفتم و مشخصاتم را چک کردم. به صبح زودی فکر می کنم که باید با صورتی خوابالو خودم را به فرودگاه برسانم. به پهن کردن همه وسایل روی گیت ورودی. رسیدن به مقصد با حالی کوفته و له.