۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

بین موندن و نموندن

برای سفر برنامه‌ریزی کردم و همزمان که بلیت غژوغژ کنان از پرینتر بیرون می‌آمد، تردید من هم شروع می‌شد؟ باید برم؟ حوصله‌اش را دارم؟ همیشه موقع سفر همین حس هست. شوق رفتن و تردید ماندن. در هر رفتنی همین تردید. در هر از جا کنده شدنی ولو این که برای چند روز باشد. ولو برای دیدن کسی یا کسانی که دلم هم تنگ‌شان باشد. دلشان هم تنگ‌ام باشد. باز موقع‌اش که می شود بین دو موقعیت ماندن و رفتن گیر می‌کنم. مساله این نیست که بخوام برم پا ندارم و بخوام نرم جا ندارم. اتفاقا هم پای رفتن هست و هم جایی برای ماندن. منتها خود رفتن، نفس از جا کندن، نفس تغییر. مساله این است.
در سه سال گذشته همیشه لنگ درهوا بودم. پایم روی زمین سفت نبوده. حس در خانه بودن و در جای خود بودن نداشته‌ام. همیشه کوله‌ام نیمه پر و وسایلم نیمه پیچده در چمدان برای سفر احتمالی. جابجایی احتمالی. برای هر احتمالی که دعوت به رفتن و از جا کندن باشد. این است که موقع رفتن دست و پایم می لرزد. چون همین حس ماندگاری نیم بند را هم می گیرد. چون حس بی جا و مکان بودن دارد. 
پی نوشت: بلیت را گرفتم و مشخصاتم را چک کردم. به صبح زودی فکر می کنم که باید با صورتی خوابالو خودم را به فرودگاه برسانم. به پهن کردن همه وسایل روی گیت ورودی. رسیدن به مقصد با حالی کوفته و له.

آدمهای مردد قابل اعتمادند

 چه راحت بعضی ها درباره روابط بقیه نظر می دهند و راه و چاه پیشنهاد می کنند. یعنی حس می‌کنی اینها یک سری فرمول دارند. بعد هر رابطه‌ای را که جلویشان بگذاری یکی از فرمول‌ها را درمی آورند و می گویند بفرما. این رابطه اینجوری است. تهش هم این جور می شود. برایشان همه چیز انگار حل شده است. محدوده‌ای برای تردید ندارند.
 من ترجیح می دهم به حرفشان گوش نکنم. اطمینانی به همه چیز دانی‌شان ندارم.آدمهای مردد برای نظر دادن درباره روابط دیگران قابل اعتمادترند. تردیدشان  یعنی که من می فهمم هر رابطه با رابطه‌ای دیگر فرق دارد.  یعنی که می‌دانم هیچ رابطه‌ای یک قاعده کلی ندارد. یعنی که هر رابطه را باید در بستر خودش فهمید. " نمی دونم والا" گفتنِ آدمهای مردد  بسیار معقول‌تر از " این که معلومه باید چیکاری کنی" آدمهایِ فرمول در جیب است.
 کسی  بیرون از رابطه هر چقدر هم نزدیک به سوژه باشد باز نمی تواند فرمول از جیب‌اش دربیاورد. یعنی می تواند دربیاورد ولی نباید به فرمول اش اعتماد کرد. 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

یک صداهایی هست که...

یه عالمه سال پیش یه سری نوارهای شاملو رو هدیه گرفته بودم. همونها که شعرهای خودش و مارگوت بیکل رو خونده. گوش که می دادم، سِحر می شدم. صدای خودش بیشتر از شعرهاش منو می‌گرفت.

تو این سالها، شبها و شبها با صدای شاملو خوابیدم. تو خونه، زیر کولر، چسبیده به شوفاز.، تو سفر، بالای کوه، تو کویر، لب دریا. در هر موقعیت خواستنی و نخواستنی. تقریبا تک تک شعرها رو حفظ شده بودم. شاملو باز بودم کلا. هیچ وقت هم نشد که خودش رو ببینم.

 سر قبرش ولی زیاد رفتم. یه بار هم بگیر بگیر بود و مختصر کتکی خوردم. سر قبر فروغ هم یه بار نزدیک بود کتک بخورم. در نتیجه به غیر از موردی که یکبار سگ پاچه م رو در قبرستون گاز گرفت دو بار دیگه هم در معرض ضرب و شتم بودم. اگه از من بپرسن قبرستون چه جور جایی است؟ به نظرم جایی است که احتمال داره لهتون کنن. 

اون وقتا یک واکمن طوسی داشتم. شیک بود. خوب بود. ژاپنی اصل با چشمهای بادومی بود( من باید بامزه باشم). خلاصه واکمنه برام مترادف شد با شاملو. بعد که سی دی همین شعرخوانی اش رو تو کامپیوتر داشتم باز از کاست دل نمی کندم. گاهی وقتها      می ذاشتم و گوش می دادم. حتی نواره دیگه یه جاهایی اش داغون شده بود. خوب نمی خوند. منتها خوب واسه هر کسی تعریف خودشو داره. من اون نواره رو بیشتر دوست داشتم. هدیه بود.
 تو این سالها هر وقت داغون بودم، هر وقت خوب نبودم یک بار نشستم گوش دادم دوباره. حالم رو خوب کرده. شعرهاش یه طرف. صداش یه طرف. صداش قویه. اطمینان بخشه. از اون صداهاست که دوست داری مدام بشنوی. آدم روی صدا می تونه حساب کنه. لحن صدا خیلی وقتها مهم تر از حرفیه که می زنی. گاهی وقتها همین حرفای ساده و معمولی دل آدم رو قرص می کنه. چون تو لحن صدایی که شنیدی اطمینان خاطر بوده. گاهی هم کلمه های اطمینان بخش اینقدر بد ادا می شن که آدم دل اش بدتر می ریزه پایین. می ذاره می ره.
امروز نشستم دوباره گوش دادم. کاست نه. از یوتوب. قسمت چیدن سپیده دمان. همین اسم رو داشته باشین اصلا؟ چیدن سپیده دمان. چقدر نبوغ پشت همین سه کلمه است. طراوات داره. امید داره. اراده پشت اش هست. یکساعت گوش دادم. یک جایی اش هست که می گه :
شگفت انگیزی زندگی/ با آگاهی به ناپایداری اش/ در جرئت تو شدن/ در شجاعت من شدن/ در شهامت شادی شدن/ در روح شوخی/ در شادی بی پایان خنده / در قدرت تحمل درد/ نهفته است.

اینجاش رو هی زدم عقب که دوباره بخونه. حالم بهتر شد. کلام اطمینان بخش، صدای اطمینان بخش. اینا حال آدم رو خوب می کنه.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

بیهوده زیباست شب

 شبها می روم پیاده روی. برای این که مسیر تکراری نشود. یک بار از کوچه جلویی می اندازم می روم بالا. یک بار از کوچه پایینی می اندازم پایین. جفت اش به یک پارک ختم می شود. یک فواره کاملا معمولی آن وسط اش هست و دور تا دور هم نیمکت های چوبی که وقتی رویشان می نشینی شاخه های هرس نشده درخت های سرو تا روی سر ادم می آید. برای استتار خوب است. 

شب ها بوی خوبی در پارک می اید. من می روم توی پارک و با آی پدم بازی می کنم. مردم می آیند دوست دختر/ پسرهایشان را روی چمن ها بغل می کنند. آبجو می خورند. قاه قاه می خندند. من صدایشان را به ندرت می شنوم. چون همان طور که گفتم بازی می کنم و هدفون در گوشم است. صدایشان را وقتی دارد آهنگ عوض می شود می شنوم.  بعد چند دور که بازی کردم راهم را به سمت خانه کج می کنم. فعلا برنامه هر شبم همین است. شبمَرگی است ولی هر جور حساب می کنم از روزمرگی بهتر است چون وضوح اش کمتر است. آخرش هم آدم می خوابد.

کجا روم چه خورم؟

دور تا دور خانه پر از کافه و رستوران است اما هر بار که تصمیم می گیریم بیرون غذا بخورم بیچاره می شوم. نمی توانم انتخاب کنم. همین طور از پشت مغازه ها زل می زنم به منوها و ویترین ها. نمی روم تو . یک وقتها می شود یک ساعت می چرخم برای این که یک ربع بشینم و غذا بخورم. غذاها به نظرم تکراری است. منوهایشان را انگار از روی دست هم تقلب کرده اند و نوشته اند. در نهایت هم هر جا که می شینم انگار دنبالم کرده اند. زود می خورم و بلند می شوم در صورتی که انسان عاقل وقنی غذایش را خورد، می تواند کمی بنشیند سر میزش با موبایلش بازی کند. این ور آن ور را نگاه کند و وقتی سگ دنبالش نکرده و خانه هم کسی منتظرش نیست و کلا بیکار و الاف است، بگیرد بشیند سر میز. خصوصا که الان هوا خوب است. مردم می آیند سه چهار ساعت می نشیند برای غذا و همان پولی را می دهند که من برای یک ربع غذای هول هولی خوردن. انصاف نیست.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

بروم به هر جمعیتی نالان شوم اصلا

 معاشران‌ام خیلی کم شده اند، ترسناک است. برای کسی که وارد سی سالگی شده، اینقدر کم معاشر بودن ترسناک است. کم که یعنی نیست و نابود. کسی نیست عملا. آدمی که بشود اسم‌اش را معاشر گذاشت و دم دست باشد و بشود دیدش ، نیست. آدمهای دوردست خوب که دلت بخواهد معاشرت باشند را دارم اما دوری در زبان یک کلمه است. در واقعیت خیلی است. یک چیز دیگری است. بعد چون معاشرها کم شده اند این فکر که چه بیچاره و منزوی ام که اینقدر کم معاشر دارم، هی می آید سراغم. هی پس اش می زنم که نه، همین طوری هم خوب است و اصلا معاشرها هم فقط وقت آدم را می گیرند و موقع خوشی هستند و وقت ناخوشی غیب شان می زند. به خودم دلداری می دهم ولی باز  دم غروب که می شود حالم بد است. 

می روم بیرون می بینم مردم چه با هم‌اند. چه با هم به نظر خوشند. چه تنها نیستند. می خندند. نشسته اند کافه و بازی می کنند. با هم خرید می کنند. با هم دعوا می کنند و بعد من مثل بچه ای که از کنار  پاساژ پر از مغازه‌های اسباب فروشی دست خالی برگشته خانه و دارد عر می زند، حالم بد است. می پرم سراغ لپ تاپ. یک جوری که انگار بغلش کرده باشم. معاشرانم یک سری چراغ و یک سری عکس‌اند که قابلیت تولید کلمه دارند ولی توی اتاق راه نمی روند. صدای خنده شان نمی آید. صدای داد و بیدادشان نمی آید. فکری برای الواتی آخر شب ندارند. برنامه ای برای آخر هفته ندارند. فقط چراغند و بین خاکستری و سبز و زرد و قرمز در نوسان.

یک موقع فکر می کردم که معاشر آدم باید اِل و بل باشد. یعنی هنوز هم که فکرم فرق نکرده ولی شرایط عوض شده. معاشر ال و بل از کجا پیدا کنم حالا؟ قبلن ها می شد اما حالا اینجا لااقل تا اطلاع ثانوی نمی شود. معاشر ال و بل خبری نیست. مهم‌ترین دلیلی که دلم می خواهد از وضع فعلی و از موقعیت کنونی هر چه زودتر کنده شوم، همین است. امید دوردستی به این که دوباره جایی باشم که چهارتا معاشرِ عزیزدل کنارم باشند  اما این انزوای الان هم زیادی‌ام است. برای من با این همه تجربه تنهایی هم زیاد است. یک جوری است که ضرورت تغییر را توی چشم‌ام می کند.

 یک چیزی باید این وسط تغییر کند. حتی به این هم فکر کرده ام که معاشر ال و بل را بیخیال شوم. بروم یک جایی و بین آدمهایی که قبلا انتخاب‌ام نبودند،  بگویم ببخشید این وسطها یک جایی هم می شود به من بدهید؟  خودم را آن وسط زورچپان کنم و بعد فکر کنم خودم را بینشان جا انداخته ام. بینشان نالان شوم اصلا. 

هیچی، چیزی نشده

 برخورد آدمها با درد  از یک نفر با نفر دیگر خیلی متفاوت است. بعضی ها عطسه که می کنند می روند دکتر. خودشان را به قرص می بندند. کمک می گیرند برای دردهایشان. پناه می برند. بعضی نه. با درد کنار می آیند. می‌پذیرند که درد بخشی از وجودشان شده است. شاید مرض است، خودآزاری است ولی هست. لااقل تا وقتی که درد به استخوان نزده باشد. لااقل تا وقتی ناله آدم را درنیاورده باشد. بعضی ها که خودم هم در تیم‌شان هستم نسبت به بیان درد حساسند. حالا درد جسمانی به کنار. تعریف کردن دردهای شخصی، دردهای روحی سختشان است. کسی بپرسد چی شده؟ هر چقدر هم که طرف آدم نزدیک و قابل اعتماد و سنگ صبوری باشد باز منِ و من می کنند و نمی گویند. نمی توانند تعریف اش کنند. فکر می کنند اینقدر مساله شخصی است که نمی شود بیانش کرد. حتی اگر واقعا خیلی شخصی هم نباشد و از جنس دردهای روزمره باشد. بی پولی، دعوا با همکار، دلخوری از پدر،مادر،دوست، هر چی.

وقتی که آدم به تعریف نکردن و به کنار آمدن عادت می کند دیگر تعریف کردن سخت می شود. حرف زدن سخت می شود. قبل از هر تعریف کردنی اول آدم از خودش می پرسد که چی؟ این " که چی" گفتن سد است. حرف را توی دل آدم نگه می دارد. درد را نگه می دارد.

در نظرم این هم تقسیم بندی بدی برای آدم ها نیست. گروهی که بعد از زمین خوردن یا افتادن از جایی به هر بدبختی و زحمتی که شده خودشان را سرپا می کنند. ظاهرشان را حفظ می کنند و با دست و پای کبود یا ضرب دیده شروع می کنند به تکاندن خودشان که بقیه بفهمند چیزی نشده و اگر کسی هم بیاید بپرسد که چی شده؟ جوابشان خیلی قاطع " هیچ چی، هیچ چی" است. گروه  دیگر آنهایند که محض زمین خوردن چشمشان به دست دیگران است که بلندشان کنند ‌حتی اگر واقعا چیزی‌شان هم نشده باشند. همان ها که خیلی وقتها برای هر گوش مفتی ساعت‌ها ناله آماده‌ی اننشار دارند.                

قوی‌ها د‌‌رهای گذشته را نمی‌بندند

دیروز آنقدر پشت هم وبلاگ های این و آن را خواندم که چشم‌ام اول کلمه ها و آخر کل مانیتور را دوتا می دید. بعد در یک حال روحانی خلسه‌واری به این فکر کردم که چقدر هنوز وبلاگ تافته جدابافته تری است و چه حس نزدیکی بیشتری به آدم می دهد. یعنی وقتی شروع می کنی به خواندن کسی که خودش را پشت بلاگ پنهان کرده و حتی اسم اش را هم نمی دانی خیلی بیشتر حس نزدیکی داری تا وقتی نوشته های کسی را در فیس بوک و توییتر می خوانی. قبلا گودر هم همین خاصیت را داشت که خدایش رحمت کناد و پدر شرکت فخیمه گوگل را هم نیامرزد که زد با خاک یکی اش کرد و اگر قوانین حقوق بشری درباره اینترنت هم حکمفرا بود حتما این کار گوگل مصداق نسل کشی تلفی می شد. چون واقعا هم همین طور شد و یک سری  آدم که با چه شوقی هر روز به هوای گودر می آمدند پای نت را ناامید کرد و جمع‌شان را از هم پاشند. حالا کم کم از کربلای گودر برگردم.

 داشتم به این فکر می‌کردم  بعضی  از آدمهای وبلاگی که می خوانم شان هر چقدر هم که از خودشان تعریف کنند باز کم است. بس که خوب‌اند. بس که به شکل حرص درآری قلم‌شان خوب است. لشکر بی اسم ها، اسم مستعارها و البته لشکر هم که نیستند در واقع. جزایر جدا افتاده‌ای اند و تازه عددشان از انگشتان دو دست و یک پا هم به زور تجاوز می کند اما من چون دوست‌شان دارم بزرگ ببینم‌شان پس در نظرم لشکرند و فردوسی هم اصلا برای خاطر اینها بوده که "یکی مرد جنگی به از صد هزار"ش را گفته که در تاویل متن شامل زن جنگی هم می شود.

 اینها آدمهایی‌اند که سنس آو هیومرشان قوی است به علاوه این که شامه‌شان هم قوی است. رابطه ها را که می بینند مو به مو می بینند. جزییاتش را می بینند. آدمها برایشان تقسیم می‌شوند به یک یک رفتارها و حرف ها. مهم‌تر از همه این که با خودشان آشتی‌اند. چرا؟ چون می‌توانند گذشته شان را به یاد بیاورند. با گذشته‌شان، با خاطراتشان درگیری ندارند. حرص گذشته‌شان را نمی خورند. حتی قهرشان را هم خوب به یاد می آورند. دردهایشان را نریخته اند زیر فرش. گذشته‌شان، بو نگرفته است. حال به هم زن نیست. گذشته را مرتب کرده اند. لااقل توی ذهن شان مرتب است. می توانند بنویسندش. موقع تعریفِ خوب های گذشته، لبخندی گوشه لبشان باشد. تلخی ها را با چینی بر پیشانی و هاله محوی از غم در چشمها بنویسند.

من هنوز آنقدر قوی نیستم در مرتب کردن گذشته. همیشه از جایی که گذشته ام پشت سرم را هم نگاه نکردم. همیشه فکر کردم که در را ببندم و بیایم تو. یا در را ببندم و بزنم بیرون. حتی گاه آنقدر صبر نکردم که دردها را بریزم زیر فرش. برگشتنی برایم در کار نبوده هیچ وقت. حتی در این حد که ببینم چیزی جای گذاشته ام یا نه که معمولا هم یک چیزی جا می ماند و بعدها بالاخره روزی یاد آدم می افتد که دیگر برای برداشتن اش دیر شده. به همین دلیل آدمهایی که درِ گذشته را نبسته اند و اگر بسته اند قفل اش نکرده اند و می توانند گاهی بازش کنند و سربزنند به یک سال قبل، دو سال قبل، ده سال قبل و خلاصه تا آن زمانی که یادشان می آید، در نظرم آدمهایی قوی اند. معاشرت شان ولو در همین حد که وبلاگشان را بخوانی امنیت آور است. چون اصولا معاشرت با آدمهایی که فکر می کنی قوی‌اند، امنیت آور است.  معاشرتِ آدمهای سرسری و لنگ درهوا ترسناک است که خب این را همه می دانند و گفتن ندارد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

دریغا که فقر

یکی از روزهایی که در ذهنم مانده و هر بار به یادش می افتم مایه شرمساری ام می شود روزی بود که جمع شدیم پشت دفتر کسی که قرار بود پول دو ماه کارمان در اتاق فکر ستاد هاشمی را بدهد. آن وقت لابد می دانید مثل حالا نبود. کار کردن برای هاشمی مایه ننگ بود و آنها که درست یک خیابان آن طرف تر برای معین کار می کردند فکر می کردند که دارند راه درست را می روند و ماها متهم بودیم که داریم برای پول کار می کنیم و اعتقادمان را گذاشته ایم زیر پا و از روزنامه نگاری مستقل چیزی نمی دانیم.
 واقعیت این است که آنها هم نمی دانستند و دلیل روشن اش این که نشسته بودند در ساختمان جبهه مشارکت و روزنامه درمی آوردند ولی اتاق فکری ها اتهامشان سنگین تر بود چون این طرف لابد بوی پول بیشتر می آید. جدا هم همین طور بود. بوی اش می آمد. یک روز قبل از انتخابات گفتند که اگر هاشمی برنده شود به اعضای اتاق فکر نفری یک پراید می دهند که خب این پراید برای آدمهای سطح بالای اتاق نبود و به آنها لابد وعده های بهتری داده شده بود.

 تمام کار اتاق فکر که از بیرون آنقدر پیچیده و عجیب جلوه می کرد کاری بود که یک ستاد انتخاباتی انجام می دهد. بولتن های تبلیغی و تخریبی و سایت زدن و روزنامه درآوردن و اصلا مگر از روزنامه نگار جماعت کار دیگری هم برمی آید؟ هر کس به ازای کاری که می کرد قرار بود حقوق ثابتی هم دریافت کند و این غیر از وعده و وعیدها بود. ماهی 800 هزار تومان پایه حقوق وعده داده شده بود و این هم به نسبت آدمهایی که کار می کردند فرق می کرد ولی همین حقوق پایه هم باز در مقایسه با پایه حقوق روزنامه های آن زمان خوب بود هر چند که عالی هم نبود

.انتخابات تمام شد و هاشمی برنده نشد و روز بعدش اتاق فکری های مایوس آمده بودند برای جمع کردن وسایلشان و  چند نفری سراغ حقوقشان را هم می گرفتند که باز فقط وعده اش بود. وعده این که حالا کمی صبر کنید تا چند روز بعد که پرداخت کنیم. روزها به هفته ها رسید و به ماه کشید و یک روزی زنگ زدند که فلان جا بیایید و پولتان را بگیرید. نزدیک های ظهر بود. پشت در 10-15 نفری بودیم. همه معذب بودند و حرف ها دیگر حرف هایی نبود که تویش امیدی باشد. غم بود و خستگی و ملال. یکی یکی صدا زدند و نوبت پول گرفتن شد. هر کس بیرون می آمد انگار که تیری در پایش زده باشند، لنگ می زد. هنگ بودند همه. وعده و وعیدها سرابی بیش نبود. حقوق ها را کرده بودند یک سوم و یک چهارم و تازه آن هم با منت گذاشتن و این که پولی در بساط نیست و همین را به زحمت تهیه کردیم. خلاصه چک را دادند دست ما و خداحافظ.

روزی بود که تا غروب در خیابان ها پرسه زدم و به وضوح قلبم تیر می کشید و آخر سرش رفتم کریمخان و در چشمه و ثالث 200 هزار تومان اتاق فکر را کتاب خریدم و برگشتم خانه. برای من آن روز یک نشانه بود. نشانه این که فقر چه به آسانی می تواند احتضار فضیلت شود. غم آن روز از غم باور کردن به ریاست جمهوری احمدی نژاد بیشتر بود.  

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

آدمها و تخت ها


تخت بی خودی صدا می دهد. یعنی تازه فهمیده ام که تخت صدا می دهد. تا همین حالا گوشم را تیز کرده بودم که ببینم صدا از کجاست. یک صدای غیژ و غیژطور ممتد. شک ام به کمد بود و این که حتما یک پایه اش شل است و صدا می دهد. بعد به عاج تخت و آخر سر به خود تخت شک کردم. یعنی به محض این که از روی تخت بلند شدم صدا کم شد و هی کم و کمتر تا این که بند آمد اما هنوز هم مطمئن نبودم. دوباره که نشستم صدا بیشتر شد. تردیدم برطرف شد. صدا از تخت است. همین تخت که تا حالا غیر از من آدمهای مختلفی رویش خوابیده اند. روی همین تخت و همین تشک. حتما از اول این صدای غیژ و غیژ را نمی داده. حتما به مرور زمان صدایش درآمده. فنرهایش در رفته و حالا وضعش در حدی وخیم است که وقتی رویش می خوابی شروع می کند به ناله کردن. ناله اش طولانی و دلخراش است. وقتی فهمیدم صدا از کجاست دوباره بساطم را یعنی همین لپ تاپ و یک عالمه کاغذ دور و برم را ولو کردم رویش. صدا هم برای خودش می آید.
سعی می کنم بیخیال باشم چون کنجکاوی ام برطرف شده و حالا باید کنار بیایم با این واقعیت که فنرهای تخت ام در رفته و در نتیجه من اکنون مجبور به تحمل تختی هستم با فنرهای در رفته. انتخاب دیگرم این است که روی زمین بخوابم که واقعیت دردناک تری است و طبیعی است که در انتخاب بین بد و بدتر همین تخت فنردر رفته را انتخاب می کنم.
 بعد همین طور در پس زمینه ای از صدای غژ غژ برای این که همین اتفاق بی نهایت بی اهمیت را مهم جلوه دهم به آن دسته از آدمها فکر می کنم که ابتدا خوب و صمیمی و بی صدا هستند. سرویس می دهند و پذیره اند. آنقدر خوب و نرم و راحت با همه چیز برخورد می کنند که حس می کنی می توانی تا همیشه رویشان حساب کنی اما زمان که می گذرد کم کم صدای غژ و غژشان بلند می شود. فنرهایشان در می رود. از هم باز می شوند. کم می آورند و دیگر آن آدمهای صمیمی و راحت و آرام نیستند. اخمو و پر ناله می شوند. هر چه نزدیک تر پر ناله تر. درست مثل همین تخت من که وقتی بهش تکیه می دهم غژ و غژش بیشتر می شود.
یک جایی می رسد که آدمها برای تکیه گاه بودن طاقت ندارند. ناله شان می آید. این جور وقتها باید رفت کنار. گذاشت تا برای خودشان ناله کنند. آن قدر که دوباره فنرهایشان بیفتد سر جایش. آدمها با تخت فرق دارند و خودشان می توانند فنرهایشان را جا بیاندازند یا آنقدر ناله کنند تا ناله شان ته بکشد و دوباره پذیرنده و صمیمی شوند. آن وقت می توان دوباره بهشان تکیه داد. می شود هم گذاشت به حال خودشان باشند ولی وقتی که درد دارند، وقتی که فنرهایشان در رفته است انتظار نداشته باشیم که تکیه گاه باشند. زخمی تر و پرناله تر می شوند.