دور تا دور خانه پر از کافه و رستوران است اما هر بار که تصمیم می گیریم بیرون غذا بخورم بیچاره می شوم. نمی توانم انتخاب کنم. همین طور از پشت مغازه ها زل می زنم به منوها و ویترین ها. نمی روم تو . یک وقتها می شود یک ساعت می چرخم برای این که یک ربع بشینم و غذا بخورم. غذاها به نظرم تکراری است. منوهایشان را انگار از روی دست هم تقلب کرده اند و نوشته اند. در نهایت هم هر جا که می شینم انگار دنبالم کرده اند. زود می خورم و بلند می شوم در صورتی که انسان عاقل وقنی غذایش را خورد، می تواند کمی بنشیند سر میزش با موبایلش بازی کند. این ور آن ور را نگاه کند و وقتی سگ دنبالش نکرده و خانه هم کسی منتظرش نیست و کلا بیکار و الاف است، بگیرد بشیند سر میز. خصوصا که الان هوا خوب است. مردم می آیند سه چهار ساعت می نشیند برای غذا و همان پولی را می دهند که من برای یک ربع غذای هول هولی خوردن. انصاف نیست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر