برخورد آدمها با درد از یک نفر با نفر دیگر خیلی متفاوت است. بعضی ها عطسه که می کنند می روند دکتر. خودشان را به قرص می بندند. کمک می گیرند برای دردهایشان. پناه می برند. بعضی نه. با درد کنار می آیند. میپذیرند که درد بخشی از وجودشان شده است. شاید مرض است، خودآزاری است ولی هست. لااقل تا وقتی که درد به استخوان نزده باشد. لااقل تا وقتی ناله آدم را درنیاورده باشد. بعضی ها که خودم هم در تیمشان هستم نسبت به بیان درد حساسند. حالا درد جسمانی به کنار. تعریف کردن دردهای شخصی، دردهای روحی سختشان است. کسی بپرسد چی شده؟ هر چقدر هم که طرف آدم نزدیک و قابل اعتماد و سنگ صبوری باشد باز منِ و من می کنند و نمی گویند. نمی توانند تعریف اش کنند. فکر می کنند اینقدر مساله شخصی است که نمی شود بیانش کرد. حتی اگر واقعا خیلی شخصی هم نباشد و از جنس دردهای روزمره باشد. بی پولی، دعوا با همکار، دلخوری از پدر،مادر،دوست، هر چی.
وقتی که آدم به تعریف نکردن و به کنار آمدن عادت می کند دیگر تعریف کردن سخت می شود. حرف زدن سخت می شود. قبل از هر تعریف کردنی اول آدم از خودش می پرسد که چی؟ این " که چی" گفتن سد است. حرف را توی دل آدم نگه می دارد. درد را نگه می دارد.
وقتی که آدم به تعریف نکردن و به کنار آمدن عادت می کند دیگر تعریف کردن سخت می شود. حرف زدن سخت می شود. قبل از هر تعریف کردنی اول آدم از خودش می پرسد که چی؟ این " که چی" گفتن سد است. حرف را توی دل آدم نگه می دارد. درد را نگه می دارد.
در نظرم این هم تقسیم بندی بدی برای آدم ها نیست. گروهی که بعد از زمین خوردن یا افتادن از جایی به هر بدبختی و زحمتی که شده خودشان را سرپا می کنند. ظاهرشان را حفظ می کنند و با دست و پای کبود یا ضرب دیده شروع می کنند به تکاندن خودشان که بقیه بفهمند چیزی نشده و اگر کسی هم بیاید بپرسد که چی شده؟ جوابشان خیلی قاطع " هیچ چی، هیچ چی" است. گروه دیگر آنهایند که محض زمین خوردن چشمشان به دست دیگران است که بلندشان کنند حتی اگر واقعا چیزیشان هم نشده باشند. همان ها که خیلی وقتها برای هر گوش مفتی ساعتها ناله آمادهی اننشار دارند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر