یکی از روزهایی که در ذهنم مانده و هر بار به یادش می افتم مایه
شرمساری ام می شود روزی بود که جمع شدیم پشت دفتر کسی که قرار بود پول دو ماه کارمان
در اتاق فکر ستاد هاشمی را بدهد. آن وقت لابد می دانید مثل حالا نبود. کار کردن
برای هاشمی مایه ننگ بود و آنها که درست یک خیابان آن طرف تر برای معین کار می
کردند فکر می کردند که دارند راه درست را می روند و ماها متهم بودیم که داریم برای
پول کار می کنیم و اعتقادمان را گذاشته ایم زیر پا و از روزنامه نگاری مستقل چیزی
نمی دانیم.
واقعیت این است که آنها هم
نمی دانستند و دلیل روشن اش این که نشسته بودند در ساختمان جبهه مشارکت و روزنامه
درمی آوردند ولی اتاق فکری ها اتهامشان سنگین تر بود چون این طرف لابد بوی پول
بیشتر می آید. جدا هم همین طور بود. بوی اش می آمد. یک روز قبل از انتخابات گفتند
که اگر هاشمی برنده شود به اعضای اتاق فکر نفری یک پراید می دهند که خب این پراید
برای آدمهای سطح بالای اتاق نبود و به آنها لابد وعده های بهتری داده شده بود.
تمام کار اتاق فکر که از بیرون آنقدر پیچیده و عجیب جلوه می کرد کاری بود که یک
ستاد انتخاباتی انجام می دهد. بولتن های تبلیغی و تخریبی و سایت زدن و روزنامه
درآوردن و اصلا مگر از روزنامه نگار جماعت کار دیگری هم برمی آید؟ هر کس به ازای
کاری که می کرد قرار بود حقوق ثابتی هم دریافت کند و این غیر از وعده و وعیدها
بود. ماهی 800 هزار تومان پایه حقوق وعده داده شده بود و این هم به نسبت آدمهایی که
کار می کردند فرق می کرد ولی همین حقوق پایه هم باز در مقایسه با پایه حقوق
روزنامه های آن زمان خوب بود هر چند که عالی هم نبود
.انتخابات تمام شد و هاشمی برنده نشد و روز بعدش اتاق فکری های مایوس
آمده بودند برای جمع کردن وسایلشان و چند
نفری سراغ حقوقشان را هم می گرفتند که باز فقط وعده اش بود. وعده این که حالا کمی
صبر کنید تا چند روز بعد که پرداخت کنیم. روزها به هفته ها رسید و به ماه کشید و
یک روزی زنگ زدند که فلان جا بیایید و پولتان را بگیرید. نزدیک های ظهر بود. پشت
در 10-15 نفری بودیم. همه معذب بودند و حرف ها دیگر حرف هایی نبود که تویش امیدی
باشد. غم بود و خستگی و ملال. یکی یکی صدا زدند و نوبت پول گرفتن شد. هر کس بیرون
می آمد انگار که تیری در پایش زده باشند، لنگ می زد. هنگ بودند همه. وعده و وعیدها
سرابی بیش نبود. حقوق ها را کرده بودند یک سوم و یک چهارم و تازه آن هم با منت
گذاشتن و این که پولی در بساط نیست و همین را به زحمت تهیه کردیم. خلاصه چک را
دادند دست ما و خداحافظ.
روزی بود که تا غروب در خیابان ها پرسه زدم و به وضوح قلبم تیر می
کشید و آخر سرش رفتم کریمخان و در چشمه و ثالث 200 هزار تومان اتاق فکر را کتاب
خریدم و برگشتم خانه. برای من آن روز یک نشانه بود. نشانه این که فقر چه به آسانی
می تواند احتضار فضیلت شود. غم آن روز از غم باور کردن به ریاست جمهوری احمدی نژاد
بیشتر بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر