دیروز آنقدر پشت هم وبلاگ های این و آن را خواندم که چشمام اول کلمه ها و آخر کل مانیتور را دوتا می دید. بعد در یک حال روحانی خلسهواری به این فکر کردم که چقدر هنوز وبلاگ تافته جدابافته تری است و چه حس نزدیکی بیشتری به آدم می دهد. یعنی وقتی شروع می کنی به خواندن کسی که خودش را پشت بلاگ پنهان کرده و حتی اسم اش را هم نمی دانی خیلی بیشتر حس نزدیکی داری تا وقتی نوشته های کسی را در فیس بوک و توییتر می خوانی. قبلا گودر هم همین خاصیت را داشت که خدایش رحمت کناد و پدر شرکت فخیمه گوگل را هم نیامرزد که زد با خاک یکی اش کرد و اگر قوانین حقوق بشری درباره اینترنت هم حکمفرا بود حتما این کار گوگل مصداق نسل کشی تلفی می شد. چون واقعا هم همین طور شد و یک سری آدم که با چه شوقی هر روز به هوای گودر می آمدند پای نت را ناامید کرد و جمعشان را از هم پاشند. حالا کم کم از کربلای گودر برگردم.
داشتم به این فکر میکردم بعضی از آدمهای وبلاگی که می خوانم شان هر چقدر هم که از خودشان تعریف کنند باز کم است. بس که خوباند. بس که به شکل حرص درآری قلمشان خوب است. لشکر بی اسم ها، اسم مستعارها و البته لشکر هم که نیستند در واقع. جزایر جدا افتادهای اند و تازه عددشان از انگشتان دو دست و یک پا هم به زور تجاوز می کند اما من چون دوستشان دارم بزرگ ببینمشان پس در نظرم لشکرند و فردوسی هم اصلا برای خاطر اینها بوده که "یکی مرد جنگی به از صد هزار"ش را گفته که در تاویل متن شامل زن جنگی هم می شود.
اینها آدمهاییاند که سنس آو هیومرشان قوی است به علاوه این که شامهشان هم قوی است. رابطه ها را که می بینند مو به مو می بینند. جزییاتش را می بینند. آدمها برایشان تقسیم میشوند به یک یک رفتارها و حرف ها. مهمتر از همه این که با خودشان آشتیاند. چرا؟ چون میتوانند گذشته شان را به یاد بیاورند. با گذشتهشان، با خاطراتشان درگیری ندارند. حرص گذشتهشان را نمی خورند. حتی قهرشان را هم خوب به یاد می آورند. دردهایشان را نریخته اند زیر فرش. گذشتهشان، بو نگرفته است. حال به هم زن نیست. گذشته را مرتب کرده اند. لااقل توی ذهن شان مرتب است. می توانند بنویسندش. موقع تعریفِ خوب های گذشته، لبخندی گوشه لبشان باشد. تلخی ها را با چینی بر پیشانی و هاله محوی از غم در چشمها بنویسند.
من هنوز آنقدر قوی نیستم در مرتب کردن گذشته. همیشه از جایی که گذشته ام پشت سرم را هم نگاه نکردم. همیشه فکر کردم که در را ببندم و بیایم تو. یا در را ببندم و بزنم بیرون. حتی گاه آنقدر صبر نکردم که دردها را بریزم زیر فرش. برگشتنی برایم در کار نبوده هیچ وقت. حتی در این حد که ببینم چیزی جای گذاشته ام یا نه که معمولا هم یک چیزی جا می ماند و بعدها بالاخره روزی یاد آدم می افتد که دیگر برای برداشتن اش دیر شده. به همین دلیل آدمهایی که درِ گذشته را نبسته اند و اگر بسته اند قفل اش نکرده اند و می توانند گاهی بازش کنند و سربزنند به یک سال قبل، دو سال قبل، ده سال قبل و خلاصه تا آن زمانی که یادشان می آید، در نظرم آدمهایی قوی اند. معاشرت شان ولو در همین حد که وبلاگشان را بخوانی امنیت آور است. چون اصولا معاشرت با آدمهایی که فکر می کنی قویاند، امنیت آور است. معاشرتِ آدمهای سرسری و لنگ درهوا ترسناک است که خب این را همه می دانند و گفتن ندارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر