۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

بروم به هر جمعیتی نالان شوم اصلا

 معاشران‌ام خیلی کم شده اند، ترسناک است. برای کسی که وارد سی سالگی شده، اینقدر کم معاشر بودن ترسناک است. کم که یعنی نیست و نابود. کسی نیست عملا. آدمی که بشود اسم‌اش را معاشر گذاشت و دم دست باشد و بشود دیدش ، نیست. آدمهای دوردست خوب که دلت بخواهد معاشرت باشند را دارم اما دوری در زبان یک کلمه است. در واقعیت خیلی است. یک چیز دیگری است. بعد چون معاشرها کم شده اند این فکر که چه بیچاره و منزوی ام که اینقدر کم معاشر دارم، هی می آید سراغم. هی پس اش می زنم که نه، همین طوری هم خوب است و اصلا معاشرها هم فقط وقت آدم را می گیرند و موقع خوشی هستند و وقت ناخوشی غیب شان می زند. به خودم دلداری می دهم ولی باز  دم غروب که می شود حالم بد است. 

می روم بیرون می بینم مردم چه با هم‌اند. چه با هم به نظر خوشند. چه تنها نیستند. می خندند. نشسته اند کافه و بازی می کنند. با هم خرید می کنند. با هم دعوا می کنند و بعد من مثل بچه ای که از کنار  پاساژ پر از مغازه‌های اسباب فروشی دست خالی برگشته خانه و دارد عر می زند، حالم بد است. می پرم سراغ لپ تاپ. یک جوری که انگار بغلش کرده باشم. معاشرانم یک سری چراغ و یک سری عکس‌اند که قابلیت تولید کلمه دارند ولی توی اتاق راه نمی روند. صدای خنده شان نمی آید. صدای داد و بیدادشان نمی آید. فکری برای الواتی آخر شب ندارند. برنامه ای برای آخر هفته ندارند. فقط چراغند و بین خاکستری و سبز و زرد و قرمز در نوسان.

یک موقع فکر می کردم که معاشر آدم باید اِل و بل باشد. یعنی هنوز هم که فکرم فرق نکرده ولی شرایط عوض شده. معاشر ال و بل از کجا پیدا کنم حالا؟ قبلن ها می شد اما حالا اینجا لااقل تا اطلاع ثانوی نمی شود. معاشر ال و بل خبری نیست. مهم‌ترین دلیلی که دلم می خواهد از وضع فعلی و از موقعیت کنونی هر چه زودتر کنده شوم، همین است. امید دوردستی به این که دوباره جایی باشم که چهارتا معاشرِ عزیزدل کنارم باشند  اما این انزوای الان هم زیادی‌ام است. برای من با این همه تجربه تنهایی هم زیاد است. یک جوری است که ضرورت تغییر را توی چشم‌ام می کند.

 یک چیزی باید این وسط تغییر کند. حتی به این هم فکر کرده ام که معاشر ال و بل را بیخیال شوم. بروم یک جایی و بین آدمهایی که قبلا انتخاب‌ام نبودند،  بگویم ببخشید این وسطها یک جایی هم می شود به من بدهید؟  خودم را آن وسط زورچپان کنم و بعد فکر کنم خودم را بینشان جا انداخته ام. بینشان نالان شوم اصلا. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر