تقریبا دارد یکسال میشود که رسیدهم اینجا. منظورم آلمان است. بارانی و سرد و دلگیر و غمگین. لااقل ۸۰ درصد روزهایش. لااقل پاییز و زمستان و نیمی از بهار و تابستانش. مگر یکسال چقدر است اصلا؟ خیلی زیادش بارانی و دلگیر و غمگین است. بارانی که من در تهران همیشه غبار گرفته به جان دوستش داشتم و برای یک ساعت باریدنش ذوق داشتم.
حالا پاییز است. در این شهر پر درخت همه جا را برگهای زرد و قرمز گرفته. از پنجره خانه به خیابان که نگاه میکنم روی آسفالت هم پر از برگ است. ماشینهای شهرداری هر روز جمع میکنند و باز هست. گاهی میشود که در طول روز از خانه بیرون نمیروم. خرید که میکنم به فکر چند روز آینده هم هستم. نان زیاد میگیرم و توی فریزر میگذارم و خلاصه اگر هیچ چیز هم نباشد با نان میشود یک کاری برای رفع گشنگی کرد.
کیفیت زندگی فعلا در همین حد است. شادی و هیجان نیست. بیدار که میشوم دوباره دلم میخواهد بخوابم. بر خلاف ماههای اولی که ساعت خوابم مایه افتخارم بود و ساعت ۱۱ شب میخوابیدم و شش صبح بیدار بودم دوباره مدتی است همه چیز به هم ریخته. آن بی ثباتی و آشوب درونی دوباره برگشته. حس میکنم دوباره از مسیر٬ از هدف٬ از هر چیزی که بشود اسمش را برنامهای برای زندگی گذاشت دور شدم. اوایل که آمده بودم این طور نبود. میخواستم از یک جای تازه شروع کنم ولی حالا؟ انگیزه زیادی نیست. حتی نمیدانم که میخواهم اینجا بمانم و زندگی کنم یا نه. نمیدانم کسی که میخواهم در کنارم باشد بالاخره کنارم خواهد بود یا نه. زندگی هر روز پیچیدهتر از گذشته میشود و من پاهای یخ کردهام را زیر پتو میبرم و خودم را راضی میکنم که به چیزی فکر نکنم. هیچ چیز. نه بسیار چیزهای بد نه اندک چیزهای خوب. هیچ چیز.
حالا پاییز است. در این شهر پر درخت همه جا را برگهای زرد و قرمز گرفته. از پنجره خانه به خیابان که نگاه میکنم روی آسفالت هم پر از برگ است. ماشینهای شهرداری هر روز جمع میکنند و باز هست. گاهی میشود که در طول روز از خانه بیرون نمیروم. خرید که میکنم به فکر چند روز آینده هم هستم. نان زیاد میگیرم و توی فریزر میگذارم و خلاصه اگر هیچ چیز هم نباشد با نان میشود یک کاری برای رفع گشنگی کرد.
کیفیت زندگی فعلا در همین حد است. شادی و هیجان نیست. بیدار که میشوم دوباره دلم میخواهد بخوابم. بر خلاف ماههای اولی که ساعت خوابم مایه افتخارم بود و ساعت ۱۱ شب میخوابیدم و شش صبح بیدار بودم دوباره مدتی است همه چیز به هم ریخته. آن بی ثباتی و آشوب درونی دوباره برگشته. حس میکنم دوباره از مسیر٬ از هدف٬ از هر چیزی که بشود اسمش را برنامهای برای زندگی گذاشت دور شدم. اوایل که آمده بودم این طور نبود. میخواستم از یک جای تازه شروع کنم ولی حالا؟ انگیزه زیادی نیست. حتی نمیدانم که میخواهم اینجا بمانم و زندگی کنم یا نه. نمیدانم کسی که میخواهم در کنارم باشد بالاخره کنارم خواهد بود یا نه. زندگی هر روز پیچیدهتر از گذشته میشود و من پاهای یخ کردهام را زیر پتو میبرم و خودم را راضی میکنم که به چیزی فکر نکنم. هیچ چیز. نه بسیار چیزهای بد نه اندک چیزهای خوب. هیچ چیز.