تو یکی از بی حاشیهترین دوره های زندگی ام هستم. از آدمها و رابطه های تند فاصله گرفتم. احساس امن و ایمنی دارم. نمی خوام هم این امنیت رو دستی دستی از بین ببرم. اتفاقا می خوام دو دستی بچسبمش و نگذارم که از بین بره. راضی ام از خودم که بیش از قبل کتاب می خونم. زبان می خونم و دایره معاشرتم هم با کسانی است که اکثرا برام لذت بخشه. البته که هیچ وقت معاشرت ها نمی تونه صددر صد راضی کننده باشه ولی همین که روی هم از معاشرت ها احساس بطالت نکنی باز خوبه.
۱۳۹۳ فروردین ۳, یکشنبه
دوره بی حاشیه
تو یکی از بی حاشیهترین دوره های زندگی ام هستم. از آدمها و رابطه های تند فاصله گرفتم. احساس امن و ایمنی دارم. نمی خوام هم این امنیت رو دستی دستی از بین ببرم. اتفاقا می خوام دو دستی بچسبمش و نگذارم که از بین بره. راضی ام از خودم که بیش از قبل کتاب می خونم. زبان می خونم و دایره معاشرتم هم با کسانی است که اکثرا برام لذت بخشه. البته که هیچ وقت معاشرت ها نمی تونه صددر صد راضی کننده باشه ولی همین که روی هم از معاشرت ها احساس بطالت نکنی باز خوبه.
۱۳۹۲ اسفند ۱۹, دوشنبه
روزای آفتابی
امروز درست سه ماه شد که اومدم آلمان. زمستون داره تموم می شه و درختها هم شکوفه زده. هوا تو طول زمستون اونقدری سرد نشد ولی تقریبا همیشه ابری و دلگیر بود. الان دو روزه که آفتابی و گرمه. کاش همین طور هم بمونه و روز به روز گرم تر بشه. چهره شهر و آدمهاش تو این دو روز گذشته عوض شده. یکشنبه رفتم کنار راین. انگار همه شهر اونجا جمع شده بودن. وسط چمن ها و رو سکوها جای سوزن انداختن نبود. بساط آبجو و سیب زمینی سرخ کرده به راه بود. یه کم قدم زدم و عکس گرفتم و بعد رفتم بالای یه پلی که از اونجا می شد هم منظره روبروی راین رو دید و هم مردم ولو شده کنار رودخونه رو. تو راه برگشت رفتم یه رستوران ایرانی و یه جوجه بدون استخون سفارش دادم. الان تقریبا همه رستوران های ایرانی مهم شهر رو امتحان کردم ولی این یکی از همه بهتره. منظورم فقط غذاش نیست. رفتار گارسون هاش رو دوست دارم. چند تا کرد هستن که رستوران رو می چرخونن. مهربون و خیلی خوش برخوردن. بگو بخندشون هم فقط با مشتری نیست که آدم فکر کنه دارن برای یکی دو یورو تیپ گرفتن این طور زبون می ریزن. با همدیگه هم خوب و صمیمی ان. نون داغ و پنیر و سبزی اش هم که خب حرف نداره. بعد همین طور اتفاقی از جلوی تنها کتابفروشی ایرانی شهر شدم. دیدم یه پوستر زده و نوشته که مراسم سخنرانی سه مترجم زن ایرانی برگزار می شه. مراسم دقیقا نیم ساعت بعد بود. کمی قدم زدم و بعد رفتم تو مراسم. خیلی اتفاقی دو تا از دوستام رو هم توی مراسم دیدم. بعد دسته جمعی رفتیم یه شیرینی فروشی ایرانی و فالوده بستنی خوردیم. دیگه غروب شده بود و هوا یه خنکی بهاری خوبی داشت. از اون هواها که دوست داری تمام اش رو بکشی تو ریه. یه جور حس راحتی تو تنم بود. راحتی از زمستون و سرما. راحتی از تنهایی تلخ کشداری که تحمل اش کرده بودم. حالا حس می کنم اگرچه هنوز خیلی راه مونده تا جا بیفتم ولی لااقل جای درستی هستم. الان دیگه نباید خیلی دنبال مسیر بگردم باید تو همین راه جلو برم. سال وحشتناک سخت و پر دردسری رو گذروندم و الان خیلی امیدوارترم.
اشتراک در:
پستها (Atom)