۱۳۹۲ شهریور ۲۱, پنجشنبه

حسرت یه لقمه خواب

یک جور حس ندانم کاری شبانه روزی رو دارم یدک می‌کشم. تقریبا تموم روز فکر و خیالهایی توی سرم می‌چرخه که برای هیچ کدومش پاسخی ندارم. با هیچ چی آروم نمی‌شم. دلم می‌خواست مجبور بودم صبح تا شب کار کنم. از اون کارهای خسته کننده و انرژی بر که فقط جسدم به خونه برسه. چیزی بخورم و به حال بیهوشی بخوابم. فکر کردن‌های طولانی خسته‌ام کرده. درست از لحظه‌ای که بیدار می‌شم همین فکر‌ها هست تا لحظه خواب. کاش می‌شد این جور مواقع همه روز رو خوابید اما متاسفانه برای من شدنی نیست. همیشه حسرت کسایی رو خوردم که خیلی راحت تا سرشون رو روی بالش می‌ذارن خوابشون می‌ره. مهمتر از اون حسرت کسایی که تو جاهای عمومی مثل مترو و اتوبوس می‌خوابن. دلم می‌خواست این طور باشم. هر وقت که اراده کردم و هر وقت دیگه نخواستم که فکر کنم سرم رو بذارم و بخوابم. طولانی. عمیق. ولی نمی‌شه. نمی‌تونم. بد می‌خوابم. با استرس می‌خوابم و با استرس بیدار می‌شم. انگار از اون آدم خونسرد دیگه واقعا هیچ چی نمونده. تبدیل به آدم دیگه‌ای شدم. آدمی که هیچ چی‌اش سر جاش نیست. خواب که جای خود داره.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر