از ساعت 9 شب تا حالا که ساعت از 2 هم گذشته به اندازه نیم متر هم شعاع حرکتی نداشتم. فکر کنم الان آمادگی برای یوگا دارم. این حد از یکجا نشینی رو حتی رضا شاه هم برای آبا و اجداد کوچ نشین ما نمی پسندید. عصر یه گزارش دست گرفتم درباره ابوموسی و تو همون پاراگراف اول دیدم که نمی تونم ادامه بدم. داستان خیلی خسته کننده شده. دورم از دو طرف فضای این بحث. به نظرم آمادگی پرداختن بهش رو ندارم. مهم ترین معضل الانم اینه که آلرژی فصلی خیلی جدی سراغم نیاد. چون این چند روزه حس کردم که دوباره دارم گرفتارش می شم. پارسال چندین ماه درگیرش بودم.امسال واقعا دلم نمی خواد که این چشم درد و سر درد و عطسه های ممتد و خستگی و کوفتی بیاد سراغم. نشستم و تو یه فضای نیمه تاریک و نیمه روشن وبلاگ می خونم. دردهای بقیه رو مرور می کنم. این کاریه که آدم عاقل علی القاعده نباید ساعت 2 شب انجام بده.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر