۱۳۹۲ مرداد ۱۶, چهارشنبه

18 درجه در پاییز

در اتاق را بستم. اسپیلت را گذاشتم روی 18 درجه و دریچه اش را طوری تنظیم کردم که باد مستقیم بخورد روی تخت. کز کردم همانجا. دلم پاییز خواسته بود. چشمم را بستم و پاییز را تصور کردم. پتو را کشیدم رویم. خوشبختانه بیرون باد می آمد و تکانی به پنجره ها می دا که  با سوز باد کولر، تصورم از پاییز را کامل کرد. همین طور کز کرده برای ساعتی ماندم. شقیقه هایم می زد. با دست، سرم را گرفتم. حس کردم دارم همه فکر و خیال ها را بالا می آورم. دلم می خواست طوفان می آمد. باران می آمد. می زدم زیر باران و آنقدر می رفتم و خیس و وامانده برمی گشتم. بچه هم که بودم وقتی از چیزی حرصم می گرفت اولین توصیه مامان این بود که برو سرت را زیر آب سرد بگیر. چقدر توصیه کاربردی ای بود. امروز هم به سرم زد برم دوش آب سرد بگیرم اما چون دیگر بچه نیستم به کز کردن گوشه تخت ادامه دادم. راستش این که گاهی وضعیت آدم طوری می شود که می خواهد در خلوت سرد پاییزی خودش بماند. ولو پاییز مصنوعی اش. آنقدر هم فروبرود در خودش که اگر کسی هم پا پیش گذاشت داد بزند که: « جلو نیا وگرنه شلیک می کنم.» 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر