۱۳۹۲ خرداد ۱۲, یکشنبه

بین موندن و نموندن


داشتیم می‌رفتیم جایی که ترمینال اتوبوس‌های فرودگاه است. نمی‌دانستیم اتوبوس‌ها هر چند دقیقه یکبار حرکت می‌کنند. سه ساعت تا پرواز مانده بود ولی از ترمینال تا فرودگاه یکساعت و نیم راه بود. من آنقدر از پرواز جا مانده‌ام و چشمم ترسیده که هیچ دلم نمی‌خواست دیر برسم و بعد دوان دوان به گیت پرواز برسم، مسوول اش بگوید که متاسف است چون نمی تواند به من کارت پرواز بدهد. چون بگا رفته‌ام.
خوش شانس بودم و اتوبوس فرودگاه به محض رسیدیمان به ترمینال داشت حرکت می‌کرد. یعنی داشت می‌رفت. چمدان و کوله‌ام را به سمت اتوبوس کشیدم و نفهمیدم چطور با نزدیک‌ترین دوستانم خداحافظی کردم. حتی فرصت نشد که ازشان تشکر کنم. نشد که بگویم خوش گذشت. بگویم که با شما همیشه به من خوش گذشته است. به محضی که اتوبوس امد بدو بدو پریدم داخل و ان‌ها هم تشویق می‌کردند بدو بدو که برسی. خداحافظی‌های این طوری بدون مقدمه و یکهویی در زندگی به شکل‌های مختلف تکرار می‌شود. وداع‌های غیرمنتظره و جدا شدن‌های آنی. من این وضعیت را چند بار تجربه کردم. گاهی ساک و کوله دست خودم بوده و یکباره و بی روبوسی و خداحافظی زدم بیرون و گاهی کسی در کنارم ساک اش را تندتند روی زمین کشیده و کوله به دوش با سرعت از کنارم در رفته.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر